azita
گاهی یک جور غمی ته دلت هست که هر چه میگردی مرجعش را پیدا نمی کنی این جور غمها بیشتر از ناراحتی آدم را کلافه می کنند .
azita
من خدارادارم کوله بارم بردوش سفری میباید تا ته خوشبختی هرکجا لرزیدی ازسفرترسیدیتو بگو ازته دل من خدارا دارم
azita
بگذار باور کنم ... دست هایم ، توانایی این را دارند که کلمات ِ یخ زده ات را گرم کنند ... تا با من حرف بزنی !
azita
این حرف را به جان تو با ترس می زنم با عبرت و گرفتن صد درس می زنم تو که عاشق کسی شدی و من بی اطلاع از چشمهای خسته ی تو حدس می زنم
azita
کفش های کهنه را دور نیاندازیم،شاید روزی به کوچه های قدیمی بازگشتیم
azita
پینوکیو چوبی بمان آدم ها سنگی اند دنیایشان قشنگ نیست…
azita
رفتـن بـهانـه نـمی خواهـد ... بـهانـه هـای مـانـدن کـه تـمام شـود، کـافیـست.
azita
آن روز اوج پـوسیدگی را درک خواهی کرد ... وقتی نفس های مرده در سینه را هم از یــاد می بــــری
azita
برهنه ات می کنند تا بهتر شکسته شوی؛ نترس گردوی کوچک ! آنچه سیاه می شود روی تو نیست ، دست آنهاست ...!
azita
زمانيكه خاطره هايت از اميد هايت قويتر شدند،پير شدنت شروع ميشود!
azita
قاصدکى رسید،خبرى ازتو نداشت،پرپرش کردم تا عبرتی باشد برای تمام قاصدکها "
azita
دلی که شکستی را ... گچ چاره نکرد... گِل گرفتمش ...
azita
نمی دانم من کلمات را کم می آورم !!! یا این کلمات هستند که کم می آورند!