azita
زمان استاد فراموشی است ، مبادا شاگرد این استاد باشی .
azita
سنگ در برکه می اندازم و می پندارم ، با همین سنگ زدن ماه به هم می ریزد ، کی به انداختن سنگ پیاپی در آب ، ماه را می شود از حافظه ی آب گرفت ؟
azita
عاشقی را از قلیان باید آموخت ، آتشی بر سر ، آهی ز دل و اشکی ز دامن دارد .
azita
آن گاه که نگاه کردن به عقب حاصلی جز شکست به دنبال ندارد و در آن هنگام که از نگاه کردن به جلو واهمه داری می توانی به یکی از دو طرف نگاه کنی تا ببینی بهترین دوستت آن جا کنارت ایستاده .
azita
دل می گیرد و می میرد و هیچ کس سراغی از آن نمی گیرد ، ادعای خدا پرستیمان دنیا را سیاه کرده ولی یاد نداریم چرا خلق شدیم ، غرورمان را به بیش از ایمان باور داریم ، حتی بیش از عشق .
azita
بیا در ساحل غمناک بودن ، برای لحظه ای یک رنگ باشیم / بیا تا مثل شب بوهای عاشق ، شبی هم ما کمی دلتنگ باشیم / رود روی ابر پاک و ساده باشیم / بیا هر وقت باران باز بارید ، برای گل شدن آماده باشیم .
azita
دوست و دست بسیار است ولی دست دوست اندک !
azita
اگر غم را چو آتش دود بودی / جهان تاریک بودی جاودانه/ درای گیتی سراسر گر بگردی/ خردمندی نیابی شادمانه
azita
روزی که بود روز هلاک من و تو/ از تن برهد روان پاک من و تو/ ای بی که نباشیم و زین طاق کبود/ مه می تابد بر سر خاک من وتو