azita
هر کی اومد دو سه روزی از دلم بازیچه ای ساخت... دلمم مثل عروسک ساده بود دل به دلش داد...
azita
نفس نمیکشد هوا . قدم نمیزند زمین . سکوت میکند غزل . بدون تو فقط همین ...
azita
دیدن تو گرچه از دور واسه من یه جور امیده... یه چیزی مثل یه جادو که بهم رهایی میده... این مهمه که می دونم واسه من چقدر عزیزی... من که جام عشق و دادم چه بنوشی چه بریزی
azita
زندگي درک همين امروز است... ظرف ديروز پر از بودن توست! شايد اين خنده كه امروز دريغم كردي آخرين فرصت همراهي ماست.
azita
تو کیستی که من اینگونه بی تو بی تابم… شب از هجوم خیالت نمی برد خوابم… تو چیستی که از هر موج تبسم تو… بسان قایق سرگشته ی روی مردابم…
azita
چه بسیارند آنان که چون دریا سخن می رانند، اما زندگیشان همچنان مرداب است
azita
اگر ما به قدر ترسیدن از یک عقرب از عِقاب خدا بترسیم،همه کارهای عالم اصلاح میشود.
azita
ستایشگر معلمی هستم که چگونه اندیشیدن را به من بیاموزد، نه چگونگی اندیشهها را.