بابک...
مرا ببوس نه یک بار که هـــــزار بار … بگذار آوازه ی عشق بازیمان چنان در شهر بپیچد که روسیاه شوند آنها که بر سر جدایی مان شرط بسته اند …!
بابک...
مُـدتـيـست فـڪـرم درد مـے ڪـند... دڪـتـرها مـے گويند : توده اے از حـرفـهـاے ناگـفـتـہ در سر دارم...
بابک...
یادم میاد بچه که بودم بعضی وقت ها با خواهرم یواشکی بابام رو نگاه می کردیم ساعت ها با دست مشغول جمع کردن آشغال های ریزی بود که روی فرش ریخته شده بود... من و خواهرم حسابی به این کارش می خندیدیم ! چون می گفتیم چه کاریه ؟! ما که هم جارو داریم هم جارو برقی !!! چند روز پیش که حسابی داشتم با خودم فکر میکردم که چه جوری مشکلاتم رو حل کنم یهو به خودم اومد دیدم که یک عالمه آشغال از روی فرش جلوی خودم جمع کردم...!
بابک...
وقتی حتی تو دو ماه هم نمیتونی یه کارت شارژ پنج تومنی رو تموم کنی، حضرت عباسی اگه اسمش تنهایی نیس پس چیه؟
بابک...
یه نفر می میره و میره جهان آخرت! اونجا مقابل دروازه های بهشت میایسته و یه دیوار بزرگی می بینه که ساعت های مختلفی روش قرار گرفته بودن. از یکی از فرشته ها می پرسه: این ساعتا برای چی اینجا قرار گرفته ان؟ فرشته میگه: این ساعت ها ساعت های دروغ سنج هستند و هر کس روی زمین یک ساعت دروغ سنج دارد و هر بار آن فرد یک دروغ بگو ید عقربه ی ساعت یک درجه جلوتر میرود! مرد گفت : چه جالب اون ساعت کیه؟! فرشته گفت:مادر ترزا او حتی یک دروغ هم نگفته بنابراین ساعتش اصلاٌ حرکت نکرده است! مرد: وای باور کردنی نیست . خوب اون ساعت کیه؟ فرشته:ساعت آبراهام لینکلن(رئیس جمهور سابق آمریکا) عقربه اش دوبار تکان خورد! مرد:خیلی جالبه!راستی ساعت اح........... کجاست ؟ فرشته پاسخ داد : آن در اتاق کار سرپرست فرشتگان است و از آن به عنوان پنکه سقفی استفاده می کنند ..!