بابک...
یکی از اقوام مرده بود یارو کلی ناله و داستان و این حرفا هرکاری کردم یه قطره اشکم نیومد برمیگشتم خونه یه آهنگ غمگین گذاشتم کل بدبختیام یادم اومد بغض کردم [یه همچین نسلی هستیم ما]
بابک...
زنگ که بزنی پلیس راهنمایی رانندگی یک ساعت بعد با سلام و صلوات می رسه!!! اما زنگ بزن گشت ارشاد بگو همسایه روبرویی پارتی گرفته اونم مختلط، قبل از این که گوشی را بگذاری سرجاش، با سه تانک و 2 هلیکوپتر از زمین و هوا می ریزن اونجا !!! تازه حکم ورود به منزل هم دستشونه !!!
بابک...
من دارم با کاپشن تو خونه میگردم مامانم اصلا به کلید خاموش کردن کولر اعتقاد نداره. خب مادر من جای بچه دو تا پنگوئن میووردی.
بابک...
تو اتوبوس راننده با یه خانومه دعواش شد ... آقای راننده گفت: جواب ِ ابلهان خاموشیست خانومه هم سوتی داد گفت خفه شو پس ....
بابک...
هرگز به دیگران اجازه نده که قلم خودخواهی دست بگیرند... دفتر سرنوشت را ورق بزنند.. و خاطراتت را پاک کنند و در آخر بنویسند: قسمت بود!!!.
بابک...
پسر نگاهی به دختر کرد و گفت:حالا که کنار ساحل هستیم بیا یه آرزوی قشنگ بکنیم دختر با بی میلی قبول کرد پسر چشاشو بست و گفت:کاشکی تا آخر دنیا عاشق هم بمونیم... بعد به دختر گفت:حالا تو ارزوتو بگو دختر چشاشو بست و خیلی بی تفاوت گفت:کاشکی همین الان دنیا تموم بشه... وقتی چشماشو باز کرد پسر رو ندید فقط چند تا حباب روی آب دید!
بابک...
در دایره ای که آمدن ، رفتن ماست آن را نه بدایت نه نهایت پیداست کس می نزند دمی در این عالم راست کاین آمدن از کجا و رفتن به کجاست (حکیم عمر خیام )
بابک...
خـــاطره اي کــه بعضــي آهنــگا.... بعضــي جاهــا... بعضــي بـوهــا.... بــرا آدم يــادآوري مي کنــه مغـز آدمـو مي پاشــه بــه ديـــوار!
بابک...
مرا از جهنم نديده می ترسانند هر روز جهنمی را تجربه ميکنم در اين قحطی عاطفه در وحشت داسهايی که بی امان فرود می آيند برتن ساقه ها در روزی که از نا امنی سياهی شب را به سخره گرفته ست ديگر مرا چه باک از رفتن به جهنم ...
بابک...
مردمانی هستند که میخواهند بدانند تو چه مرگــــت است ! و وقتی بفهمند چه مرگــــت است ... بهت میگویند : بس کن ! انرژی منفی نفرست ... اینجاست که سکوت معنا پیدا می کند ؛ و تنهـــــــــــــــــــــــایی می شود تنها چاره ...
بابک...
اینجا جایی ست که: ارزش دل قد یک مورچه است.. هر دو خواسته یا ناخواسته زیر پا له میشوند.