بابک...
دیگر به هوای نازت هیچ مردی سر به بیابان نمی گذارد ! ساده ای لیلی جان...!؟ اینجا مردها با یک کلیک روزی هزار بار عاشق می شوند...!
بابک...
پیشانیت را بوسیدم... اما تو بگذار به حساب لبهایت . . . و شرم من !
بابک...
حسادت می کنم به تو ... ! که آسان .. که آسوده .. فراموش میکنی اما .. ... فراموش نمی شوی ... !
بابک...
ما سایه کدام فرهادیم کــ زندگی تیشهاش را از روی گلویمان بر نمیدارد آی اینجا که زخم گذاشتهای بیستون نیست ...
بابک...
کوه هم که باشی گاهی .... تاوان دروغ های شیرین را میدهی ....لعنتی
بابک...
وقتی خواستن ها بوی شهوت میدهند وقتی بودن ها طعم نیاز دارند وقتی تنهایی ها بی هیچ یادی از یار با هر کسی پر میشود وقتی نگاه ها هرزه به هر سو روانه میشود وقتی غریزه احساس را پوشش میدهد وقتی انسان بودن آرزویی دست نیافتنی میشود دیگر نمی خواهمت نه تو را و نه هیچ کس دیگر را . . .
بابک...
دیشب داداشم دید بابا م داره جلو تلویزیون با خودش صحبت میکنه رفت تو بهر حرفاش دید داره میگه :ممنونم منم به وجود همچین پسری افتخار میکنم آبرو خونوادمون رو خرید داداشم رفت جلو میگه چرا بابا با خودت حرف میزنی یهو دید کبود شد گفت : تو گوساله اگر رفته بودی وزنه برداری مدال میگرفتی الان می اومدن از من مصاحبه میکردن ، تن لش بی خاصیت
بابک...
آدم باید یکی رو داشته باشه ساعت دو نصفه شب بهش زنگ بزنه بگه دلم گرفته ... اونم بگه قربونه دلت برم ... دارید همچین کسی رو ...؟؟
بابک...
دیشب خواب دیدم ازدواج كردم ؛ صبح بلند شدم صدقه دادم !
بابک...
از طرف ایرانسل برام اس ام اس اومده نوشته : کسب طلای المپیک توسط بهداد سلیمی سفیر افتخار آفرین ایرانسل را به هموطنان عزیز تبریک میگوییم. (ایرانسل تنها حامیه کاروان المپیلک دنیا) منم براش نوشتم : خفه شو پس حمید و قاسم و احسانو اینا چی ؟؟ اونارم تبریک بگو عوضی هنوز تبریکی دریافت نکردم
بابک...
۱۵-۱۶ روز از ماه رمضون گذشت هنوز کسی افطار دعوتمون نکرده که هیچ کسی هم در این خونه رو نزد یه آش کشکی شعله زردی اصن هیچی ! ملت دین و ایمونشون سست شده ...
بابک...
اين روزهـــــــا .... اگه دلت صاف باشه ، . . . . . . . . . . . . دهنت هم صاف ميشه....!!!
بابک...
با بعضی ها زیادی که صادق باشی رودل.می کنند دیگر هزار عرق نعنا هم جوابشان را نمی دهد ...
بابک...
اومدم خونه اهل بیت داشتن تلویزیون نگاه میكردن ... منم غافل از همه جا شلوارمو در آوردم كه شلوار راحتی تن كنم ... تا شلوارمو در آوردم بابام یهو گفت : تخــــــــــــــــــــــماشو ... مـــــــــــــــــــــــــــــــــنو میگی شوكی بهم وارد شد در حد 330 ولت ... بعد نگاه كردم دیدم بنده خدا داره مستند حیوانات میبینه ... منظورشم تخم ریزی ماهی ها بوده ... اصن یه وضعیت شخصیتی واسم درست شد !!!
بابک...
وضعیتم اینطوریه که : قبل از حموم رفتن یه لیوان آب میوه پر میکنم و میذارم روی میز و بعدش میرم دوش میگیرم و میام بیرون! اونوقت یهو با تعجب به لیوان روی میز نگاه میکنم و میگم: عــــه! مرسی عزیزم بازم که برام آب میوه گذاشتی! و…با لذت خاصی میخورم!