بابک...
اسمش را میگذاریم؛ دوست مجازی اما آنسو یک آدم حقیقی نشسته . خصوصیاتش را که نمیتواند مخفی کند ......وقتی دلتنگی ها و آشفتگی هایش را مینویسد وقت میگذارد برایم، وقت میگذارم برایش . وقتی در صحبت هایم، به عنوانِ دوست یاد میشود مطمئن میشوم که حقیقی ست . هرچند کنار هم نباشیم هرچند صدای هم را هم نشنیده باشیم، من برایش سلامتی و شادی آرزو دارم هرکجا که باشد تقدیم به همه دوستان
بابک...
حتی درمیان حریق سوزان مرداد؛حریصم به ذوب شدن در تب داغ تن تو!
بابک...
از حال من نپرس مثل تف سربالاست احوالِ این روزهایم! میان ِ بگویم یا نگویم بفهمی یا نفهمی اسیرم ... این روزها " من دلم برایت تنگ شده! " آنقدر زیاد که در دلِ تاریک شب بی روزنِ نور هیچ امیدی تنهای تنها در سکوت درد میکشم نبودنت را نداشتنت را و دردناکتر این که نمیدانم میخواهمت یا نه! از که باید بپرسم آن روزهایمان بودن هایمان عاشقانه هایمان حقیقت بود یا خیال؟! من چه کنم نازنینم! از که بپرسم که تو دیگر نیستی که جاده ای که رفته ای یک طرفه بود ...
بابک...
زن همیشه زیباست گاهی انتقــام جو و گاهی عـاشق پیشه می آفرینــد و گاهی می میرانــــد ! با هر خطایی دلگیر و با پرســتش آرام می گیرد گویا ، " زن " نیز طبع خــدایی دارد......
بابک...
به کوچه ای رسیدم که پیرمردی از آن خارج می شد؛ به من گفت : نرو که بن بسته! گوش نکردم، رفتم؛ وقتی برگشتم و به سر کوچه رسیدم؛ پیر شده بودم ...
بابک...
کودکی اندیشیدکه خدا چه میخورد و چه میپوشد؟! نجوایی درقلبش گفت: من غم بندگانم میخورم وگناه آنهارامیپوشم ...
بابک...
عیب رندان مکن ای زاهد پاکیزه سرشت که گناه دگران بر تو نخواهند نوشت من اگر نیکم و گر بد تو برو خود را باش هر کسی آن درود عاقبت کار که کشت همه کس طالب یارند چه هشیار و چه مست همه جا خانه عشق است چه مسجد چه کنشت سر تسلیم من و خشت در میکدهها مدعی گر نکند فهم سخن گو سر و خشت ناامیدم مکن از سابقه لطف ازل تو پس پرده چه دانی که که خوب است و که زشت نه من از پرده تقوا به درافتادم و بس پدرم نیز بهشت ابد از دست بهشت حافظا روز اجل گر به کف آری جامی یک سر از کوی خرابات برندت به بهشت
بابک...
مردان دیروز زنی را سنگ زدند به حكم ننگ. زنی را كشتند به حكم همخوابگی. و فراموش كردند كه خود هر شب همخواب زنانی هستند كه به قیمت نان تن می فروشند
بابک...
سقـــــوط ؛ تاوان پــــریــــدن با بعضـــــی هاست … !!! لعنتی....
بابک...
بگذار هر چه از دست میرود برود ! آنچه را میخواهم که به التماس نیالوده باشد هر چه باشد حتی زندگی…
بابک...
مسافر، مسافر است وقت استقبال هم می دانی که یک روز باید بدرقه اش کنی دل نبند...!!
بابک...
همینکه فهمید غم دارم اتش گرفت به خودت نگیر رفیق سیگارم را گفتم...
بابک...
یك روز می بوسمت ! فوقش خدا منو می بره جهنم ! فوقش می شم ابلیس ! آنوقت تو هم به خاطر این كه یك ابلیس تو را بوسیده ، جهنمی می شی ! جهنم كه اومدی ، من اونجا پیدات می كنم و دور از چشم خدا هر روز می بوسمت ! وای خدا چه بهشتی میشه جهنم...