بابک...
والدین گرامی اینقدر نگین “وقتی ما سن شما بودیم این جورخوب بودیم، اون جورخوب بودیم” مادر بزرگ ها دهن لق تر از چیزین که فکر می کنین !
بابک...
شاعر میگه: زن زیبا بود در این زمونه بلا درجایی دیگر: بلا ای بلا دختر مردم. در جایی دیگر: بلا ملا بلا بلا بلا ...میخرم واست طلا ملا نتیجه: شاعر نداریم كه یه مشت خانوم باز داریم...!
بابک...
اونیو که میگه "چشام جز تو کس دیگه ای رو نمیبینه" باور نکن، اونیو باور کن که موبایلشو راحت رو میز میذاره و میره
بابک...
کسی دیگر نمی کوبد در این خانه ی متروک ویران را کسی دیگر نمی پرسد چرا تنهای تنهایم و من چون شمع میسوزم و دیگر هیچ چیز از من نمی ماند و من گریان و نالانم و من تنهای تنهایم درون کلبه ی خاموش خویش اما کسی حال من غمگین نمی پرسد ومن دریای پر اشکم که توفانی به دل دارم درون سینه ی پر جوش خویش اما کسی حال من تنها نمی پرسد و من چون تک درخت زرد پاییزم که هر دم با نسیمی میشود برگی جدا از او و دیگر هیچ چیز از من نمی ماند...
بابک...
از تـ ُ چـهـ پنهــانـ گــاهۓ برایـم آنقـدر خواستنـۓ مۓ شوۓ کـ شـروع مۓ کنم بـ شمــارش تکـ تکـ ثانیـهـ براۓ یکـ بار دیگـر رسیـدن بـ بوۓ تنتــ ... ....
بابک...
هــر بــار کـه چـشمـانـت را می بــندی و بــــــاز میـکنـی ، بیشــتر شـــک می کــــــنم که مــرگ و زنــدگــی ، فــقط دسـت ِ خـــدا بـــاشـد !!!
بابک...
کاش بــاران بــودم تــا نــم نـمک؛ دست هــای تـــو را، کـه بـــوی... "بـه" مــی دهـند مـی بــوییدم و مـی بــوسیدم و لـحظه، لـحظه زمـان تـکرار مـی شد
بابک...
تا پاکی و سادگی مرا پیش ببر تا کلبه ی بی ریای درویش ببر ای لهجه ی خیس ابرها ای باران دستان مرا بگیر و با خویش ببر ... من باشم و تو باشی و باران ،چه دیدنی ست بی چتر،حس پرسه زدن ها نگفتنی ست پاییز با تو فصل دل انگیز بوسه هاست با تو صدای بارش باران شنیدنی ست! خیسم شبیه قطره های باران،شبیه تو تصویر خیس قطره ی باران کشیدنی ست این جاده باتو تا همه جا مزه می دهد... این راه نا کجای من وتو رسیدنی ست؟! باران ببار...بهتر از این ها نمی شود من باشم و تو باشی و باران، چه دیدنی ست... ..
بابک...
فــرعــی که میگویمـــ به بن بستـــ میرسیمـــ بگذار راستـــ و مستقیمــــ بگویمـــ ؛ دلــــــتــــ ـ ــنـــگـــ ـــ ــم
بابک...
وَ چـہ احــ ــسـاس قَشَـ ـنگیــســت ڪہ در خَـلـوت خــود، یــ ــاد یڪ دوسـت تــ ـو را غَـ ـرق تَمــ ـاشــ ـا ســ ــازَد ......
بابک...
دوستت دارم” تکیه کلام تو بود من بی جهت به آن تکیه داده بودم…!!!..
بابک...
یه بار شیطون گولم زد، رفتم از جیب بابام ۲۵ تومن (۲۵ تا یه تومنی) ورداشتم رفتم پفک اینا خریدم، عصرش عذاب وجدان گرفتم، رفتم از کیف مامانم ۵۰ تومن ورداشتم گذاشتم تو جیب بابام.
بابک...
ماندن همیشه خوب نیست،رفتن هم همیشه بد نیست گاهی رفتن بهتر است .گاهی باید رفت... اگر نروی هر آنچه ماندنیست خواهد رفت. اگر بروی شاید با دل پر بروی و اگر بمانی با دست خالی خواهی ماند. گاهی باید رفت و بعضی چیزها را که بردنی ست با خود برد، مثل یاد، مثل خاطره، مثل غرور... و آنچه ماندنی ست را جا گذاشت، مثل یاد، مثل خاطره، مثل لبخند... رفتنت ماندنی می شود وقتی که باید بروی، بروی ... و ماندنت رفتنی می شود وقتی که نباید بمانی، بمانی... برو و بگذار چیزی از تو بماند که نبودنت را گرانبها کند. برو و نگذار ماندنت باری بشود بر دوش ِ دل کسی که شکستن غرورت برایش از شکستن سکوت آسانتر باشد عشقت را بردار و برو. خوب برو. زیبا برو. شاد برو، شاد از این باش که اگر ترا او نشناخت، عشق شناخت برو، فقط برو......
بابک...
یه احساسی به تو دارم یه حس تازه و مبهم یه جوری توی دنیامی که تنها با تو خوشحالم یه احساسی به تو دارم شبیه شوق و بیخوابی تو چشمات طرح خورشیده تو این شبهای مردابی
بابک...
باز شب ماند و من و این عطش خانگی ام باز هم یاد تـــــــو ماند و من و دیوانگی ام اشک در دامنم آویخت کـــــه دریا باشم مثل چشم تو پر از شوق تماشا باشم