بابک...
امروز سوار یه تاکسی شدم کولرش روشن بود !!
می خواستم سرمو بچسبونم به شیشه و از خوشی گریه کنم!
بابک...
به آقای خوش غیرت میگن روی هم رفته چند تا بچه داری؟ میگه: والله ما روی هم نرفته چهار تا!!
بابک...
میدونید جمله ی “اوکی … بازم دست درد نکنه” به چه معنیه ؟ همون مودبانه ی “خاک تو سرت … بازم به هیچ دردی نخوردیه”!
بابک...
تلاش برای گنجاندن دموکراسی در دین مثل تلاش برای نصب ویندوز بر روی چرتکه است
بابک...
دلتنگ توام شعر مینویسم و واژههایم را کنار میزنم که تو را ببینم …
بابک...
همفری بوگارت: چشمات اذیتت میکنه؟ لورن باکال: نه بوگارت: ولی پدر منو درآورده...
بابک...
شکستن دل ؛ به شکستن استخوان دنده مى ماند ! از بیرون همه چیز رو به راه است اما .... هر “نفس”درد است ، که میکشى ...
بابک...
کوچه ها را بلد شدم رنگهای چراغ راهنما جدول ضرب دیگر در راه هیچ مدرسه ای گم نمیشوم اما گاهی میان آدمها گم میشوم آدم ها را بلد نیستم
بابک...
آنقدر زمین خورده ام که بدانم برای برخاستن نه دستی از برون که همتی از درون لازم است ... حالا اما نمی خواهم برخیزم می خواهم اندکی بیاسایم فردا برمی خیزم وقتی که فهمیده باشم چرا زمین خورده ام ...
بابک...
وقتی من مردم مزارم رو با آب و صابون بشویید تا هرکی رد شد لیز بخوره من بخندم روحم شاد بشه ...
بابک...
میگم حالا این کشورهای اجلاس سران که تو ایرانن باید با فیل ترشکن برن فبس بوک ؟!؟!
بابک...
من یقین دارم نیروی مرموزی که سیم های هدفونو به هم گره میزنه، همون نیروییه که بچه بودیم گوشه ی ورقای کتابامونو تا میزد!!!
بابک...
این امتحان زندگی بزرگترین عیبش اینه که : اگر چیزی ام بلد نباشی تا آخرجلسه باید بشینی ....