دنبالر در حالت آرشیو است. امکان ورود یا ارسال وجود ندارد. برای دریافت پشتیبان به backup.donbaler.net مراجعه کنید. تماس: [email protected]

بابک...

پیش ما سوخته دلان مسجد و می خانه یکی است حرم و دیر یکیست,سفحه و پیمانه یکی است این همه جنگ و جدل ... درباره »
بابک...
مرد - متاهل
امتیاز: 3728

دنبال‌شدگان

(259 کاربر)

دنبال‌کنندگان

(332 کاربر)

گروه‌ها

(15 گروه)

بازدید

بابک...
بابک...

دلتنگی خوشــــه انگور سیاهه لگد کوبش کن بگذار ساعتی سر بسته بماند مستت می کند انـــــــدوه

بابک...
بابک...

با همه زمینی بودنش آسمانی ست کره خاکی اناری مکیده روی میز کهکشان کنـــــــــــــــــــــار چاقوی قیامت ...............

بابک...
بابک...

ای دور ِ آشنا نزدیک ِ ناشناس ::::: ناخورده مست چرخ زنان رقصان نیلوفری تنیده به انگوری ساکت -گرفته -غمگین -تنها تنها خطی از شرح حال ماست @آیینه ی خیال

بابک...
بابک...

قرار بود تنهایت نگذارم ... ولی چه می‌شود کرد ؟ با این قلب دقیق که ثانیه‌ای فالش نمی‌زند و نفسی که هرچه می‌کشم از سماجت اوست !

بابک...
بابک...

وصال دیوارها پناه بغض هایم در فراق تو ...!

بابک...
بابک...

تو نیستی و پاییز از چشمهای مرد عاشقی شروع شده است که تمام درختان را گریسته است در سوگ رفتنت. برنگرد، که بر نمی گردی تو هیچوقت نمی خواهمم داشته باشمت،نترس فقط بیا در خزان خواسته هام کمی قدم بزن تا ببینمت دلم برای راه رفتنت تنگ شده است

بابک...
826221.jpg بابک...

مشکل این روزهام، این خیابانهای جدید است از هیچ کدامشان با تو خاطره ندارم...!

بابک...
hasratet mund [AloneBoy.com] be delam.jpg بابک...

خودت را بُگذار جای من! اگر مثل من عاشقت نشدی، دوباره خودم عاشقت می شوم...!

بابک...
بابک...

دل کنده ام ! اما دلم سنگ نبود ! نمی بینی ؟ شعرهایم بوی خون می دهند...!

بابک...
بابک...

چقدر دیر می شویم این روزها . . . برای ِ هم!

بابک...
بابک...

بگو "می‌ آیی‌" تا خیالم "تخت" شود..! . . خودمانیم روی زمین که قرار نیست بخوابی من یک آسمان آغوش را می‌‌خواهم چکار؟!!

بابک...
بابک...

خورشید را هر صبح لالایی میخوانم با شب زیباست خیالَ ت!

بابک...
بابک...

بخواب تا نگاهت کنم و برای هر نفس تو بوسه‌ای بنشانم به طعم ... هرچه تو بخواهی.

بابک...
بابک...

رفتگرانِ پیر ته‌مانده‌های شبم را در خِشاخشی دراز و پر هول می‌روبند دمدمه‌های صبحی کاذب، بی ‌آن که بدانند در سپیده‌دمی دیگر دوباره دوستت خواهم داشتـــــــ. .

بابک...
بابک...

خراب شود شهرِ خفته ی بختِ من که بر سنگفرشِ آن تو با دیگری نفس کشیده ای و آب از آب تکان نخورده است مگر ذوق شاعرانه ای؛ عطرِ پیراهنت بهار را به آغوشِ تازه ای کوچ داده است، شکوفه کرده ای در دست دیگری و من هنوز باورم نمی شود حلولِ پاییز را در سینه ام، جای خالیِ تورا کلاغی غمگین در کاسه ی سرم لانه کرده است؛ پر از سوالهایِ بی جوابم بدونِ تو پر از ای کاشهایِ مرگباری که دیوانه ام کرده اند گیج و سردرگمم هنوز چه ساده قسمت دیگران شدی عشقِ من!