بابک...
دلتنگی خوشــــه انگور سیاهه لگد کوبش کن بگذار ساعتی سر بسته بماند مستت می کند انـــــــدوه
بابک...
با همه زمینی بودنش آسمانی ست کره خاکی اناری مکیده روی میز کهکشان کنـــــــــــــــــــــار چاقوی قیامت ...............
بابک...
قرار بود تنهایت نگذارم ... ولی چه میشود کرد ؟ با این قلب دقیق که ثانیهای فالش نمیزند و نفسی که هرچه میکشم از سماجت اوست !
بابک...
وصال دیوارها پناه بغض هایم در فراق تو ...!
بابک...
تو نیستی و پاییز از چشمهای مرد عاشقی شروع شده است که تمام درختان را گریسته است در سوگ رفتنت. برنگرد، که بر نمی گردی تو هیچوقت نمی خواهمم داشته باشمت،نترس فقط بیا در خزان خواسته هام کمی قدم بزن تا ببینمت دلم برای راه رفتنت تنگ شده است
بابک...
مشکل این روزهام، این خیابانهای جدید است از هیچ کدامشان با تو خاطره ندارم...!
بابک...
خودت را بُگذار جای من! اگر مثل من عاشقت نشدی، دوباره خودم عاشقت می شوم...!
بابک...
دل کنده ام ! اما دلم سنگ نبود ! نمی بینی ؟ شعرهایم بوی خون می دهند...!
بابک...
چقدر دیر می شویم این روزها . . . برای ِ هم!
بابک...
بگو "می آیی" تا خیالم "تخت" شود..! . . خودمانیم روی زمین که قرار نیست بخوابی من یک آسمان آغوش را میخواهم چکار؟!!
بابک...
خورشید را هر صبح لالایی میخوانم با شب زیباست خیالَ ت!
بابک...
رفتگرانِ پیر تهماندههای شبم را در خِشاخشی دراز و پر هول میروبند دمدمههای صبحی کاذب، بی آن که بدانند در سپیدهدمی دیگر دوباره دوستت خواهم داشتـــــــ. .
بابک...
خراب شود شهرِ خفته ی بختِ من که بر سنگفرشِ آن تو با دیگری نفس کشیده ای و آب از آب تکان نخورده است مگر ذوق شاعرانه ای؛ عطرِ پیراهنت بهار را به آغوشِ تازه ای کوچ داده است، شکوفه کرده ای در دست دیگری و من هنوز باورم نمی شود حلولِ پاییز را در سینه ام، جای خالیِ تورا کلاغی غمگین در کاسه ی سرم لانه کرده است؛ پر از سوالهایِ بی جوابم بدونِ تو پر از ای کاشهایِ مرگباری که دیوانه ام کرده اند گیج و سردرگمم هنوز چه ساده قسمت دیگران شدی عشقِ من!