دنبالر در حالت آرشیو است. امکان ورود یا ارسال وجود ندارد. برای دریافت پشتیبان به backup.donbaler.net مراجعه کنید. تماس: [email protected]

بابک...

پیش ما سوخته دلان مسجد و می خانه یکی است حرم و دیر یکیست,سفحه و پیمانه یکی است این همه جنگ و جدل ... درباره »
بابک...
مرد - متاهل
امتیاز: 3728

دنبال‌شدگان

(259 کاربر)

دنبال‌کنندگان

(332 کاربر)

گروه‌ها

(15 گروه)

بازدید

بابک...
بابک...

آسمان با آن همه بزرگی گاهی دلش تنگ میشود سر به زمین می کوبد می بارد معشوقه ی خورشید بودن سخت است !!!

بابک...
بابک...

موهای تو واکنش پیچیده ای ست که باد به سیاهیِ بختِ من نشان می دهد...!

بابک...
بابک...

با لبخندت "دوستت دارم" را به تمام زبان های دنیا بر می گردانی..

بابک...
بابک...

چشم هايش سبزِ "يواش" است! انگار لاك پشتي پير در تقويمِ نگاهش بهار را كول كرده است و به آرامي فصل را قدم مي زند...! @√~`Reza`~√

این ارسال را بازنشر کرده است.
بابک...
بابک...

من خودِ طبیعتم ! چشم های خیسم دریا... لب های خشکم کویر ... موهای نامرتبم جنگل ... تنها یک نخ سیگار کم دارم ! برای تداعی آتشفشان .....! @ناصر

بابک...
بابک...

حافظه ی آدم های غمگین قوی ست می دانند کجای کدام خیابان آن روز مُـــــــردند... دعا می کنم این گونه نباشی....! @بانو

این ارسال را بازنشر کرده است.
بابک...
بابک...

گاهی آنقدر دلتنگت می شوم که خون حتی به سر انگشتان دست چپم هم نمی رسد !!!!

بابک...
بابک...

کاش کلاغ قصه ی سرنوشت من آشیانه ای یابد... روی بامی...درختی...حتی بوته ای... او به پای من می سوزد.. ودل من به حال او...!

بابک...
بابک...

در را ببند .... بگذار در بزنند ... بگذار بگویند مهمان نواز نیستی ! اینگونه هر کسی حریم دلت را لمس نمیکند ! @بانو

این ارسال را بازنشر کرده است.
بابک...
بابک...

بیا سیب راباهم گاز بزنیم گورپدر بهشت! بهشت من آنجاست که تو را به آغوش میکشم... وساعتهادر هرم نفسهایت حبس میشوم.

بابک...
بابک...

اين شهر شهر قصه‌هاي مادربزرگ نيست كه زيبا و آرام باشد آسمانش را هرگز آبي نديده‌ام من از اين‌جا خواهم رفت و فرقي هم نمي‌كند كه فانوسي داشته باشم يا نه كسي كه مي‌گريزد از گم‌شدن نمي‌ترسد @رها

این ارسال را بازنشر کرده است.
بابک...
بابک...

مـُحَرم ... روزگـــار من است !! وقتی هر روز دسته های شعرم ، عزادار <تــــو> اند ...!

بابک...
بابک...

پدرِ پدر بزرگ بوی ذرت وقوچ می داد پدر بزرگ بوی راش و اِشنو پدر بوی کلیله ودمنه وتخته سیاه.... من اما... مترسکی هستم که بویی از زندگی نبرده است....!

بابک...
بابک...

از گونه های من گلی نمی روید با این باران های شور....!!

بابک...
بابک...

پدر همون کسیه که لرزش دستش دیگه چیزی از چای تو استکان باقی نذاشته ولی بهت میگه: به من تکیه کن.... وتو انگار کوه رو پشتت داری....