بابک...
تـو مـرا نـادیـده بـگـیـر . . و مـن ، بـدنـم روز بـه روز کـبـود تـر مـے شـود . . از بـس خـودم را بـه نـفـهـمـے مـے زنـم . .
بابک...
آشنا هایم ; غریبه هایی هستند ،که تنها اسمشان را میدانم ...!
بابک...
حوصــله خوانــدن ندارم حوصــله نوشتـن هم ندارم این همـــه دلتنـــگی دیگر نه با خــواندن کم می شود ، نه نوشـــتن دلـــم لمـــس آغوشت را می خـــواهد فقــــط همــــین ...
بابک...
فقط یکــ پیکــ از شرابــ نگاهتــ خوردمـــ چند ســاله بودند این چشمانت ؟!! عمری گذشتـــ و هنوز وقتی به تو فکـــرمی کنمـــ تلو تلو می خورم....
بابک...
زیاد طول نمی کشد تا بفهمی ورود به هر رابطه ای نمی تواند تنهایـ ـ ـ ـ ـ ـی هایت را پر کند....
بابک...
عشق به تو گناه شیرین دلم بود آلـــــوده شدم ولــــی خوبیات مبرا کرد گناهم را...
بابک...
کبودی ِلبهایت تقــــصیر خود توست گفته بودم بوســـــــه . . . بوســــــه می آورد گوش نکردی . . .
بابک...
هيچ نگـــــو صدای نفس هايت کا[!]ت!!! در هياهوی سکوت نفس خوانی می کنم!!!!
بابک...
آری بنویس از دوست داشتن از احساسی که نیمه شب تو را به دشت فرا می خواند ...
بابک...
@ ای خدااااااااااااااااااا.....زنبورها را مجبور کرده ایم از گل های سمی عسل بیاورند و گنجشکی که سال ها بر سیم برق نشسته از شاخه ی درخت می ترسد با من بگو چگونه بخندم وقتی که دور لب هایم را مین گذاری کرده اند ما کاشفان کوچه های بن بستیم حرفهای خسته ای داریم این بار پیامبری بفرست که تنها گوش کند .
بابک...
کاش هفت ساله بودم روی نیمکت چوبی می نشستم مداد سوسماری در دست باصدای تو دیکته می نوشتم تو می گفتی بنویس دلتنگی من آن را اشتباه می نگاشتم …اخمی بر چهره می نشاندی و من به جبران دلتنگی را هزار بار می نوشتم…
بابک...
دلــتــنــگــی . . . ؟ حــاضــر √ غــــم . . .؟ حــاضــر √ درد. . .؟ حــاضــر √ دوری. . .؟ حــاضــر √ عــشــق. . .؟بلندتر میخوانم ، عشق . . . ؟ باز هم نیامده؟؟؟ ... غیبت هایش ازحد مجاز چندیست که گذشته ، اخراجش میکنم! با اینکه نمیشود ، اما زندگی را ادامه میدهم!
بابک...
يواشــــکي دوستم داشته باش ! آدماي دنيـــــــاي من، چشـــم ديدن عشــــق رو ندارن ! .