بابک...
رسید مژده که ایام غم نخواهد ماند چنان نماند چنین نیز هم نخواهد ماند من ار چه در نظر یار خاکسار شدم رقیب نیز چنین محترم نخواهد ماند چو پردهدار به شمشیر میزند همه را کسی مقیم حریم حرم نخواهد ماند چه جای شکر و شکایت ز نقش نیک و بد است چو بر صحیفه هستی رقم نخواهد ماند سرود مجلس جمشید گفتهاند این بود که جام باده بیاور که جم نخواهد ماند غنیمتی شمر ای شمع وصل پروانه که این معامله تا صبحدم نخواهد ماند توانگرا دل درویش خود به دست آور که مخزن زر و گنج درم نخواهد ماند بدین رواق زبرجد نوشتهاند به زر که جز نکویی اهل کرم نخواهد ماند ز مهربانی جانان طمع مبر حافظ که نقش جور و نشان ستم نخواهد ماند
بابک...
روزهایـی کـه بـی تـو می گـذرد گـرچه بـا یـاد تـوست ثـانـیه هـایش آرزو بـاز می کـشد فـریـاد: در کـنار تـو می گـذشت٬ ای کـاش!
بابک...
چه كسی میداند كه تو در پیله تنهایی خود، تنهایی ؟؟! چه كسی میداند كه تو در حسرت یك روزنه در فردایی ؟؟! پیله ات را بگشا، تو به اندازه ی پروانه شدن ، زیبایی .....
بابک...
او که بیدلیل مرا به در آمدن آفتاب امید میدهد ابله دلسوز سادهای ست که نمیداند نومیدی سرآغاز دانایی آدمی ست.
بابک...
شانه های تو همچو صخره های سخت و پر غرور موج گیسوان من در این نشیب سینه میكشد چو آبشار نور شانه های تو چون حصار های قلعه ای عظیم رقص رشته های گیسوان من بر آن همچو رقص شاخه های بید در كف نسیم شانه های تو برجهای آهنین جلوه شگرف خون و زندگی رنگ آن به رنگ مجمری مسین در سكوت معبد هوس خفته ام كنار پیكر تو بی قرار جای بوسه های من بر روی شانه هات همچو جای نیش آتشین مار شانه های تو در خروش آفتاب داغ پر شكوه زیر دانه های گرم و روشن عرق برق می زند چو قله های كوه شانه های تو قبله گاه دیدگان پر نیاز من شانه های تو مهر سنگی نماز من
بابک...
ای که بی تو خودمو تک و تنها میبینم هر جا که پا میزارم تورو اونجا میبینم یادمه چشمای تو پر درد و غصه بود قصهء غربت تو قد صدتا قصه بود یاد تو هرجا که هستم با منه داره عمر منو آتیش میزنه تو برام خورشید بودی توی این دنیای سرد گونه های خیسمو دستای تو پاک میکرد حالا اون دستا کجاس اون دوتا دستای خوب چرا بیصدا شده لب قصه های خوب من که باور ندارم اون همه خاطره مرد عاشق آسمونا پشت یک پنجره مرد آسمون سنگی شده خدا انگار خوابیده انگار از اون بالاها گریه هامو ندیده یاد تو هرجا که هستم با منه داره عمر منو آتیش میزنه
بابک...
عشق را چگونه می شود نوشت؟ در گذر این لحظات پرشتاب شبانه که به غفلت آن سوال بی جواب گذشت دیگر حتی فرصت دروغ هم برایم باقی نمانده است وگرنه چشمانم را می بستم و به آوازی گوش میدادم که در آن دلی می خواند من تو را او را کسی را دوست می دارم!!!
بابک...
وزنم را زمین نمی پذیرد دائماً بی تو در هوا معلقم... میبینی؟... حرفهایت بی محابا مرا به سویت میکشد افکارت...حتی لرزش قلبت را می فهمم... من آماده ام... همیشه ... هر لحظه برای به تو رسیدن هر سدی را رد خواهم کرد کا[!]ت در گوشم زمزمه کنی با تو خواهم ماند.
بابک...
طلوع یا غروب چه فرقی می کند وقتی آسمانم را به تماشا ننشسته ای چه خورشید باشم چه ماه دور از نگاهت سیاره ای متروک و سردم که سال هاست از منظومه ی روشنی ها دور افتاده ام ... اما اینک آفتابی درخشانم با تو ای سرور قلبم.
بابک...
چشمانت کارناوال آتش بازیست! یک روز در هر سال برای تماشایش میروم و باقی روزهایم را وقت خاموش کردن آتشی میکنم که زیر پوستم شعله میکشد!
بابک...
شب بلند است و ستاره ها هر لحظه خوشبخت تر می شوند انگار ماه سال هاست که در آغوشت بخواب رفته است بیداری پلک ها را بغل می کند و من برای تکیه دادن به گونه هایت دوباره دلتنگ می شوم ...
بابک...
اندیشیدن به تو گرانبهاترین سكوت من است طولانیترین و پرهیاهوترین سكوت .... تو همیشه در منی مانند قلبِ ســــــــادهام اما قلبی كه به درد میآورد ...
بابک...
هزار بار گفتم.. با این بادهای هرزه نپر.. به آنها نخ نده.. حالا ... بالای آن دکل.. با سیمهای لخت فشار قوی.. دست و پنچه نرم کن.. بادبادک جوان!
بابک...
گاهــــــی آنقــــدر زن میشوی که جــــواب نامــــردی را با مردانـــگی میـــدهی ! صفت ضعیــــفه را روی نامــــرد ها باید گـــذاشت... نه روی جســـــم ظریف و زیبـــــای زنانه ات بانــــــو ..
بابک...
تمام دلتنگی هایم را جمع کرده ام.. زیر بغلم زده ام و منتظرم تا تو بیایی..