بازی با کلمات و دِل واژه ...
هر کجای زمین را که لمس کنی صدایم را به یاد تمام کوچه ها می آورد شروع من جایی میان خطوط انگشتان تو بود!
بازی با کلمات و دِل واژه ...
دل تنگم دل تنگ نیمه شبهای دل تنگی دل تنگ این همه نبودن ها دل تنگ این همه دل تنگی ها دل تنگ عهدهایی که کسی آنها را نبست دل تنگ تمام چیزهایی که میشد باشد و نیست و تمام هست هایی که نیست! حتی آنان که دلشان برایم تنگ نخواهد شد!! دل تنگ تر نیز خواهم شد می رسد روزی که بگویم: دلم برای آن روزها ی دل تنگی تنگ شده!!
بازی با کلمات و دِل واژه ...
به انتهای بودنم رسیده ام… اما … اشک نمی ریزم… پنهان شده ام پشت لبخندی که درد می کشد...
بازی با کلمات و دِل واژه ...
تو بیا دست هایمان را .. به هم بساییم ! دست آوردش _دستِ کم _ گرمی ست !
بازی با کلمات و دِل واژه ...
تو بخواه تا من برایت بمیرم به طمع یک بوسه با طعم نارنجی یا هر رنگی تو بخواهی. هرچقدر هم که عاشقت باشم نمی توانم عاشقی ام را به تو ترجیح دهم هر چقدر که عاشقی بلد باشم خرج تو می کنم ... من! به جاش تو برای من لبخند بزن. می شود؟
بازی با کلمات و دِل واژه ...
نیمه شب است.قلم در دستم ... دلم غمگین و عزادار...دلم تنها... در این میان انگار سکوت است که سکوت مرا می شکند..
بابک...
به زردی میزند سبزی دل و اندیشهام و آبی نازک خیالم آشفت. دستهایم حسّ بودن دستهایت را منتظر است.