بابک...
چشم هایَ ت راوی ترینِ آیه دنیاست . نه سیبی برایِ بهانه می خواهم نه عیسا پیامبری برایِ کتمان!
بابک...
رویارویی با چشمهای تو جنگ تحمیلی است که اگر هشتاد سال هم طول بکشد به مصالحه نمی رسد ومن فرمانده ای که با بوسه ای تسلیم می شوم و از روی تمام شعر های شهیدم شرمنده ام!
بابک...
میترسم باران برتمام دنیا ببارد و تو نباشی از آن روزی که رفتهای من عقدهی باران دارم…
بابک...
چه سه تار ... چه سی تار ...! فـرقی نمیکند... وقتی با یک تار ِ مـوی ِ تـو آشفته میشوم !!
بابک...
بـرای شـاعـر بـودن و نـوشـتـن.. نـیـازی بـه بـهـانـه نـدارم.. کـافـیـسـت نـبـاشـی . .
بابک...
ذهنم فلج می شـــــود… وقتی می خوانمت و تو حتی نمیگویی جـــــــــانم . . .
بابک...
کار به کشیدن نمی رسد بانو تا لبخند می زنی من فقط از زیبایی می میرم ، باید یک کسی مثل داوینچی را عاشق خودت می کردی ...!
بابک...
چطور دلت آمد؟... ... من حتی دلم نمی آید ادامه ی این شعر را بنویسم...!
بابک...
در مزرعه سوخته ام چون آدمک ..... خیره بر سایه خود می نگرم و کلاغی .... که مرا از تـــــــــــــــــــــه دل قاااااااااااااااااااار می زند هر روز.....
بابک...
من هر شب در آغوش بالشم به دیوار شب بخیر میگویم و برای بغضم لالایی میگویم تا خوابش ببرد و بگذارد کمی نفس بکشم... هه.. چه زیباست شب...
بابک...
بی هوا... وارد هوایم شدی... به دنبال دلیل نمی گردم... بمان و تو در نهایت در چشمان کسی اسیر می شوی که تو را... درک.... نه .... ترک خواهد کرد!!! روزی اگر نبودم تنها آرزویی ساده ام این است زیر لب بگویی ...
بابک...
نیمه ی گـُمشـــده ام نیستی كه با نیمـــه ی دیگـــــر به جُستجویت برخیزم تو ... تمام گـُمشده ی منــی تمام گـُمشده ی من....