بابک...
شب فراق که داند که تا سحر چند است** مگر کسی که به زندان عشق در بند است
بابک...
من مدتهاست که آواره ام آوارهی آخرین نگاهی که از تو جا ماند در چشم هایم..
بابک...
چــه زیبــاست وقتـی میفهمـی کسـی زیــر ایـن گنــبد کبــود انتظــارت را میـکشـــــد چــه شیــــــرین اســـــت طعــم پیامکی کــه میگـــوید : " کجایـی" .....؟
بابک...
فـک کن .. ایــن هـمـــــــه حـرف رو کیبـورد باشـه و تـــو نتـونی اون چیــزی رو که می خـوای ... اونی که حرف دلتــه رو تایپش کنـــــــــــی ! سلامتــی حــــــــرفای دلـم که هیشکـــی ازش خبـر نــــــــــــــداره...
بابک...
وَﻗـﺗﮯ ﭼـﺷﻣــﺁﻧـَـﻡ ﺭﺁ ﺭﻭﮮ ِ ﮪـَـم ﻣـﻳـﮔـﺫﺁﺭم ... ﺧـﻭﺁﺏ ﻣـَـﺭﺁ ﻧـﻣیـﺑـَﺭد! ﺗـُـﻭ ﺭﺁ ﻣـی آورد ... ! اَﺯﻣـﻳـﺁטּ ِ ﻓـَـﺭﺳـَـﻧـﮒ ـهـﺁ ﻓـــﺁﺻ ـ ـ ـﻟـ ـ ـ ـﮧ...
بابک...
پـــــایـــــان ـــــم نـــــزدیــــک اســـــت نـــــبـــودنــ ــم را تـــمـــریـــن کـــــن ...!
بازی با کلمات و دِل واژه ...
تمام عشق ات به تمامی به من هجوم آورده تمام عشقی که نداشتم ات هرگز و دارم اش همیشه تمام عاشقانه های زمین به من هجوم آورده اند و من بی سلاح بی دفاع به روزهای بی بوسه ای فکر می کنم که رفتن ات نصیب ام کرد نمیگویم برگرد که خود رفته را برگرد گفتن نابجاست می گویم تو نبض همه ی زایش های منی هجوم بی امان ات را به تسلیم بی امان ام نظاره کن
بابک...
نمیدانستم دلتنگی دل نازکم میکند.. آنقدر که به هر بهانه ی کوچکی، چانه ام بلرزد و چشم هایم پر... نمیدانستم نبودنت، کودکم میکند، آنقدر که ساعتها گوشه ای بنشینم و با همه قهر، که چرا نیستی..؟؟
بازی با کلمات و دِل واژه ...
من به سوختن عادت دارم کبريت را بنداز و برو ...
بازی با کلمات و دِل واژه ...
مرد باید وقتی عشقش عصبانیه , ناراحته , میخواد داد بزنه وایسه روبروش بگه : تو چشام نیگا کن , بهت میگم تو چشام نیگا کن حالا داد بزن , بگو از چی ناراحتی بعد عشقش داد بزنه , گله کنه , فریاد بکشه , گریه کنه حتی با مشتای زنونه ش بکوبه تو بغله مرد آخرش خسته میشه میزنه زیر گریه همونجا باید بغلش کنه نذاره تنها باشه حرف نزنه ها , توضیح نده ها فقط نذاره احساس کنه تنهاست مرد باید گاهی وقتا مردونگیشو با سکوت ثابت کنه
بازی با کلمات و دِل واژه ...
دل من چقدر سخت شده تحمل موجوداتی که به خودشون میگن ادم . .
بازی با کلمات و دِل واژه ...
"ما" بی "تو" "من" تنها و بی حوصله ایست که فاعل هیچ جمله ای نمی شود...
بابک...
مواظب باش وقتی شیـطان را لعنـت میکنـی یا در حـج رمـی جمرات میکنـی شیـطان به تو نگویـد: «ای بـی معـرفت، این هـم رسـم رفاقت اسـت؟!! انسان که رفیقـش را لعنـت نمیکنـد، انسان بـه رفیقـش سنـگ نمی زند» *اول رفاقتـت را با شیـطان قطع کن،بعد او را لعنـت کـن و سنـگ بـزن!
بابک...
به تو حسودی می کنم هر بار که نامت را جایی میان ِ این شعرها می نویسم راستش هیچ کس هرگز شعری برای ِ من نگفت...