دنبالر در حالت آرشیو است. امکان ورود یا ارسال وجود ندارد. برای دریافت پشتیبان به backup.donbaler.net مراجعه کنید. تماس: [email protected]

بابک...

پیش ما سوخته دلان مسجد و می خانه یکی است حرم و دیر یکیست,سفحه و پیمانه یکی است این همه جنگ و جدل ... درباره »
بابک...
مرد - متاهل
امتیاز: 3728

دنبال‌شدگان

(259 کاربر)

دنبال‌کنندگان

(332 کاربر)

گروه‌ها

(15 گروه)

بازدید

بابک...
بابک...

به چراغعلی میگن می دونی اینترنت اومده روستا ؟ میگه به جهنم بزار بیاد هممونو بخوره راحت شیم

بابک...
بابک...
در حرف دل

نفهمی دردیست که فرد را نمی کشد اما اطرافیان را دق مرگ می کند . . .

بابک...
بابک...
در حرف دل

چقدر درد داردکه من... درجست وجویت هستم... درکوچه های شهری که تودران زندگی نمی کنی...!!

بابک...
بابک...
در حرف دل

پنجره ی باران خورده ات را باز کن چند سطر پس از چشمهایم را ببین که هوایت دیوانه شان کرده دلم برایت تنگ است...

بابک...
بابک...

دست های کوچکش به زور به شیشه های ماشین شاسی بلند حاجی می رسد التماس می کند : آقا... آقا "دعا " می خری؟ و حاجی بی اعتنا تسبیح دانه درشتش را می گرداند و برای فرج آقا "دعا " می کند....

بابک...
بابک...
در حرف دل

یکی بود یکی نبود...عاشقش بودم عاشقم نبود....وقتی عاشقم شد که دیگه دیر شده بود... حالا می فهمم که چرا اول قصه ها میگن...یکی بود یکی نبود... یکی بود یکی نبود ، این داستان زندگی ماست.... همیشه همین بوده...یکی بود یکی نبود ، در اذهان شرقی مان نمی گنجد با هم بودن ، با هم ساختن ، برای بودن یکی ، باید دیگری نباشد...هیچ..‬

بابک...
بابک...
در حرف دل

با همین حرفهای ساده اغاز می شود دلم ... دلت... همیشه کار دل پریشانی ست ما روی رد پاهایمان نشانه میگذاریم با سنگ نه با لقمه های کوچک شعر که آن را باد یا گنجشکها می برند با خود حتی اگر چراغ هم نیاوری مهربانیت کا[!]ت. تو هستی ومن راه خانه را گم نمی کنم از این روست که دوستت می دارم

بابک...
بابک...
در حرف دل

چونان که به پیشوازِ "تنهایی" شتافتم از خوشبختی استقبال نکردم هرگز....

بابک...
بابک...
در حرف دل

نباشی .. دلم که هیچ .. دنیا هم تنگ می شود . . .

بابک...
بابک...
در حرف دل

ادعای عاشقی می کنیم .. اما .. رنگ چشمان مادرمان را از یاد برده ایم .. مادر عشق را از تو آموختم .. دوستت دارم ..

بابک...
بابک...

بابام داشت روزنامه ورزشی میخوند یهو دیدم بغضش ترکید... گفتم چی شده؟ گفت: داشتم روزنامه میخوندم دیدم نوشته... «سردار رویانیان به همراه سردار زارع برای صحبت کردن رفتن پیش سردار عزیز محمدی».... یهو یاد عملیت فتح المبین افتادم!

بابک...
بابک...
در حرف دل

فاصله خط عابر پیاده ندارد ، دست مرا بگیر و از آن رد کن ، قرار دیدار ما هر نیمه شب ، خیالت که نمی گذارد بخوابم ....

بابک...
بابک...
در حرف دل

تمام خنده هاي تلخ امروزم را مي دهم يكي از ان گريه هاي شيرين كودكيم را پس بده ... !

بابک...
بابک...
در حرف دل

خسته ام از دکمه هاي سردي که حرف ها را مي نويسند بدون هيچ تضميني ، حرف هايي که هيچ وقت صوت نميشن ...

این ارسال را بازنشر کرده است.
بابک...
بابک...
در حرف دل

اذان ميگويد .... و منِ ديوانه جاي ، فكر توام....... چه به روزم آوردي ؟ چه خواهد شد عاقبتم؟