بابک...
نفهمی دردیست که فرد را نمی کشد اما اطرافیان را دق مرگ می کند . . .
بابک...
چقدر درد داردکه من... درجست وجویت هستم... درکوچه های شهری که تودران زندگی نمی کنی...!!
بابک...
دست های کوچکش به زور به شیشه های ماشین شاسی بلند حاجی می رسد التماس می کند : آقا... آقا "دعا " می خری؟ و حاجی بی اعتنا تسبیح دانه درشتش را می گرداند و برای فرج آقا "دعا " می کند....
بابک...
یکی بود یکی نبود...عاشقش بودم عاشقم نبود....وقتی عاشقم شد که دیگه دیر شده بود... حالا می فهمم که چرا اول قصه ها میگن...یکی بود یکی نبود... یکی بود یکی نبود ، این داستان زندگی ماست.... همیشه همین بوده...یکی بود یکی نبود ، در اذهان شرقی مان نمی گنجد با هم بودن ، با هم ساختن ، برای بودن یکی ، باید دیگری نباشد...هیچ..
بابک...
با همین حرفهای ساده اغاز می شود دلم ... دلت... همیشه کار دل پریشانی ست ما روی رد پاهایمان نشانه میگذاریم با سنگ نه با لقمه های کوچک شعر که آن را باد یا گنجشکها می برند با خود حتی اگر چراغ هم نیاوری مهربانیت کا[!]ت. تو هستی ومن راه خانه را گم نمی کنم از این روست که دوستت می دارم
بابک...
چونان که به پیشوازِ "تنهایی" شتافتم از خوشبختی استقبال نکردم هرگز....
بابک...
نباشی .. دلم که هیچ .. دنیا هم تنگ می شود . . .
بابک...
ادعای عاشقی می کنیم .. اما .. رنگ چشمان مادرمان را از یاد برده ایم .. مادر عشق را از تو آموختم .. دوستت دارم ..
بابک...
فاصله خط عابر پیاده ندارد ، دست مرا بگیر و از آن رد کن ، قرار دیدار ما هر نیمه شب ، خیالت که نمی گذارد بخوابم ....