دنبالر در حالت آرشیو است. امکان ورود یا ارسال وجود ندارد. برای دریافت پشتیبان به backup.donbaler.net مراجعه کنید. تماس: [email protected]

بابک...

پیش ما سوخته دلان مسجد و می خانه یکی است حرم و دیر یکیست,سفحه و پیمانه یکی است این همه جنگ و جدل ... درباره »
بابک...
مرد - متاهل
امتیاز: 3728

دنبال‌شدگان

(259 کاربر)

دنبال‌کنندگان

(332 کاربر)

گروه‌ها

(15 گروه)

بازدید

بابک...
بابک...

به سلامتی بچه ای که با کفش پاره، توی برف و بارون میره مدرسه دوستاش مسخرش میکنن...! یه لحظه به فکر پدرش می افته و به دوستاش میگه : درسته کفشام داغونه ولی توش خیلی راحتم !!!

بابک...
بابک...

خداایا می گفتند:اگر چیزی را که بیشتر از همه دوست داری انفاق کنی به ایمان می رسی! راست می گفتند... من با صدقه دادنِ او به تو رسیدم!

بابک...
بابک...

فقــــط دوری نیســــت کـــه آدم رو می ســـوزونــه! بودن و مــــال تـــو نبـــودن دردش بیشتـــــــــره...

بابک...
بابک...

اینجا جایی ست که حرمت نان از قلب بیشتر ست آنرا می بوسند این را میشکنند!!!

بابک...
بابک...

وقتی دو عاشق از هم جدا میشن دیگه نمیتونن مثل قبل دوست باشن چون به قلب همدیگه زخم زدن نمیتونن دشمن همدیگه باشن چون زمانی عاشق بودن تنها میتونن آشنا ترین غریبه برای همدیگه باشن!!!!

بابک...
بابک...

سلامتی پدرم که "نمیتوانم" را زیاد در چشمانش دیده ام ولی هرگز از زبانش نشنیده ام...

این ارسال را بازنشر کرده است.
بابک...
بابک...

سلامتی پسرخاله یه کیک مسموم گنده رو و خودش تنها خورده بود که بقیه نخورن مریض بشن.. صبح زود..تهنای تهنا مجری گفت چرا ننداختی دور گفت:گفتم خوب مورچه ها میخورن - مورچه که نمیشه بهش سرم وصل کرد!

بابک...
بابک...

در اولین صبح عروســی ، زن و شوهــر توافق کردند که در را بر روی هیچکس باز نکنند . ابتدا پدر و مادر پسر آمدند . زن و شوهر نگاهی به همدیگر انداختند . اما چون از قبل توافق کرده بودند ، هیچکدام در را باز نکرد . ساعتی بعد پدر و مادر دختر آمدند . زن و شوهر نگاهی به همدیگر انداختند . اشک در چشمان زن جمع شده بود و در این حال گفت : نمی تونم ببینم که پدر و مادرم پشت در باشند و در را روشون باز نکنم . شوهر چیزی نگفت ، و در را برویشان گشود . سالها گذشت خداوند به آنها چهار پسر داد . پنجمین فرزندشان دختر بود . برای تولد این فرزند ، پدر بسیار شادی کرد و چند گوسفند را سر برید و میهمانی مفصلی داد . مردم متعجبانه از او پرسیدند : علت اینهمه شادی و میهمانی دادن چیست ؟ مرد بسادگی جواب داد : ♥♥♥♥چـــون این همـــون کسیــــه که ، در را برویم باز میکنـه♥♥♥♥

بابک...
بابک...

ﭘﻮﻝ ﻫﻤﯿﺸﻪ ﺟﺎﯾﯽ ﺑﻠﻨﺪﺗﺮ ﺍﺯ ﻗﺪ ﻣﺎﺳﺖ ﺑﺮﺍﯼ ﺭﺳﯿﺪﻥ ﺑﻪ ﺁﻥ ﻣﻮﺍﻇﺐ ﺑﺎﺷﯿﻢ ﭘﺎﯾﻤﺎﻥ ﺭﺍ ﺭﻭﯼ ﭼﻪ ﭼﯿﺰﻫﺎﯾﯽ ﻣﯽ ﮔﺬﺍﺭﯾﻢ . . .

بابک...
بابک...

به بعضی ها باید گفت : عزیزم من پین کُد نیستم که بهت 3 بار فرصت بدم !

بابک...
101431955220784244216574361431672309618.jpg بابک...

اینم نهار من می دونی چیه که؟؟؟؟@Fallenstar

بابک...
بابک...

خوش به سعادت این نسل جدید که کلی سرگرمی دارن. والا سرگرمی نسل ما یه چرخ گوشت بود که دستمون رو می کردیم توش دستمون تا زانو قطع می شد! بعدش کانال پنج برنامه در شهر نشونمون می داد کلی حال می کردیم

بابک...
بابک...

شبها خواب ندارم ... روزهایم بیهوده شده ... برای همین از خدا پرسیدم : خدایا آیا این عشق است ؟ خدا جواب داد : نه ای بنده ی من بزودی جواب امتحان ریاضی که هفته پیش خرابش کردی به دستت میرسه !!!

بابک...
بابک...

روزی شیخ به همراه مریدان برای نماز به مسجد برفتندی و در حیاط مسجد وضو بساختندی و وارد صحن مسجد بشدندی. شیخ در کنار مریدی بنشسته بود. ناگهان مریدی بادی بغایت صدادار و طولانی از خود به در کرد و رو به شیخ پرسید : یا شیخ آیا وضوی من باطل گشت ؟ شیخ نگاه غضبناکی به او انداخت و فرمود : با آن ساکسیفونی که تو نواختی وضوی خود که هیچ وضوی من هم باطل گشت. مریدان که این بشنیدند عربده زنان به حیاط مسجد فرار کرده و با خشتک به داخل حوض آب پریدندی و جملگی غسل ارتماسی به جا آوردندی

بابک...
بابک...

تنهــــــــــــــــایی استخوان سوز است حتی در عاشقانه ترین ساعتهــــــــا