رفته بودیم راهیان نور ... خرمشهر پیادمون کردن برین بازارشو ببینیم و نماز بخونیم !.. داشتیم تو بازار میگشتیم یدفه یکی از این بچه در اومد با صدای بلند گفت (توی بازار خرمشهر دیدمت با نا شناسی نفسم در نمیا) ملت همه زدن زیر خنده (خاطره ای شد برامون)
این عکسها را که میبینید عکس بچه ی منه ، این جوجه یاکریمیه که از موقعیه که کوچیکه کوچیک بود (حدود 1-2 هفته ش بود) تا 2-3 ماه ازش نگهداری کردم . شده بودم مامانش
آخ گفتی نردبون یاد یه چیز دیگه افتادم (ابتدایی که بودم رو به رو مدرسمون نزدیکای عید یه یار جوجه رنگی می فروخت من خیلی دوس داشتم همیشه یکی میخریدم فقطم یکی میخریدم که مثل خودم تنها باشه خیال کنه فقط منو داره دنبالم بیاد هر موقع هم من نبودم جیک جیک کنه ... بعد یه 2 هفته ای بود که داشتمش تا این که بابام با داداشم رفتن نردبون رو بیارن بزارن تو حیاط برم بالا پشتبام آنتن رو دستکاری کنن منم خواب بودم این جوجه هم تو حیاط ولو بود واسه خودش دنبال همم میرفت ... داداشم حواسش نبود جفت پا رفته بود روش روده هاش از تو باسنش زده بود بیرون ... من تا 10 روز خواب نداشتم این صحنه رو که دیدم )
دوستی چیست؟ شاید شمعی است که هر دم میسوزد و شاید عشقی است که هردم می جوشد و شاید ترانه ایست که آوازه اش در دلها جاری است ولیکن هر چه هست زیباست... ( پس از دوستی با شما ها خوشبختم )
@نیما صابری
12 سال و 10 ماه و 27 روز و 22 ساعت و 18 دقيقه قبل