تو را می شناسم چشمانت خنياگر خاموش عاشقانه ترين ترانه هاست و صدايت زمزمه دل نواز ناگفته ترين رازها لبانت غنچه شکفته ی خواهش هاست و دستانت ساقه ی سبز نوازش ها آغوشت بلندای با شکوه تمناهاست و عطر موهایت در امتداد حسرت دست ها رها...
از خود گریخته میشوم از رفتــــــــن
مثلِ قطع شدن ناگهانی
پای راستـــــــــ
یا
در آوردن یک هورمونِ مترشح اضافی
در قسمت راستــــــِ بطن چپــــــِ قلبـــــم!
روزی می رسد که دلت برای هیچ کس به اندازه من تنگ نخواهد شد . برای نگاه کردنم ، خندیدنم ، اذیت کردنم ... برای تمام لحظاتى که در کنارم داشتی ... روزی خواهد رسید که در حسرت تکرار دوباره من خواهی بود ...
تو همه جا هستي ... همه جا ... در گوشه گوشه ي اين روزهايم ... در كوچه ها ... خيابان ها ... ماشين ... اتاقم ... حتي خواب هايم ... با ياد تو چشمانم را مي بندم و با اسم تو بازشان ميكنم ...
خسته ام از خلوت هاي ناگهاني از بغض هاي نفس گير ... از چشم هاي هميشه باراني خسته ام.... از خنده هايي كه نقش ميبندند به زور از دلتنگي هاي ناخوانده از آرزوهايي كه يك به يك رفته اند به گور
نگاه به چشمان اشکبارم نکن..
برای طلب بخشش نیامدم...
مشتان گره شده ام را نبین...
خشمگین نیستم...
لرزش تنم از درد نیست...
از این است که رویایم از دست میرود...
اکنون که مرگ ساعت خود را کوک می کند
13 سال و 11 ماه و 15 روز و 2 ساعت و 29 دقيقه قبلو نام تو را می پرسد
بیا در گوش ات بگویم
همین زندگی نیز زیبا بود .