♥ღ سکوت زندگی♥ღ
سردی زمستان به من آموخت در انجماد شکوفه بزنم.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
باید بروم ؛ بدون هیچ ! بزرگ شوم ، پخته شوم ، بسوزم .... ما ؛ یعنی امثال من ، هنوز تیله های دست روزگارند ....
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
انگار خدا هم می دانست دلگیرم ؛ قرار نبود ولی ، سایه های مرطوبش را بر سرم باراند ...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
شـب شــراب ، نیارزد بـه بـامـداد خــمـار
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
اشکهایم میترسند قلبشان می ایستد ، وقتی صدای ناله های کبود میشنوند ...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
كاش او امشب با من كمی قدم میزد...
اکنون که مرگ ساعت خود را کوک می کند
13 سال و 11 ماه و 15 روز و 2 ساعت و 29 دقيقه قبلو نام تو را می پرسد
بیا در گوش ات بگویم
همین زندگی نیز زیبا بود .