♥ღ سکوت زندگی♥ღ
سردی زمستان به من آموخت در انجماد شکوفه بزنم.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
در من تلمبار شده است روزهای خالی از تو... نگاه کن! شب، در روزهای ابری نشاط به غارت آفتاب نشسته است.....
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
شبُ در من خیره می شود من در تو راه می افتم باران جنازه ما می شود...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
از آشوب شب آفتاب گردان، تنها ترم نگاه کن خالی ام از رود،از باور،از امید، از تو......
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
من ايستاد ه ام اينك تنها در روزنه هاي رنجور بي تو...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
دور شد ه ام دور و غریب از نیمکت های نشاط از شالیزارهای خندان شمال و آغوش تو....
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
دیگر ندیدمش نه در ازدحام دست های تنهای آینه و نه در سکوت گندم زارهای باد ندیده.... سال ها می گذرد هنوز بوی روسری اش شهر را دلخوش میکند.... و جشن گنجشک های بی لانه را که گرم ساده بود....غمگین تر....
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
همه جاده های دنیا را به جستجویت می روم دلم می لرزد نکند پشت شیشه های مه پوش شال و کلاه کرده ای تا جاده را برگردی...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
نشستی در مرز نفسهایم ...مثل قایق کاغذی باد خوردی و باد خوردی و من دست و پاچلفتی نفهمیدم که تو فقط رهگذری از دریاچه خونین چشم هایم در مرز نفسهایم...
اکنون که مرگ ساعت خود را کوک می کند
13 سال و 11 ماه و 6 روز و 10 ساعت و 22 دقيقه قبلو نام تو را می پرسد
بیا در گوش ات بگویم
همین زندگی نیز زیبا بود .