♥ღ سکوت زندگی♥ღ
سردی زمستان به من آموخت در انجماد شکوفه بزنم.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
برای نگه داشتنت هی دست دست می کنم...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
در غروب شطرنجي ام ونوازش چاي تازه دم كه هوش از سر رويايم مي برد ساعت شني نگاهم را كوك ميكنم و مي شنوم سايه ي آمدنت را.. با ترديدي پاييزي....
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
با تیشه ی توهم ! ریشه ی خیالم را زده ای لعنت به خواب های کودکی ام ..
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
سلام سرما بی طمع نیست ! فقیری در کنار آتش آسوده است و شانه ای پشت پنجره می لرزد..
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
کمی دلت را بزرگ کن هر قدر خودم را کوچک کردم باز هم جا نشدم ..
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
آنقدر صبر کردم تا صدای ایوب هم درآمد...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
نترس! این دست نوشته ها برای این است که حلالم کنی...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
پنجره را باز نکن خورشید خجالت زده میشود ...
اکنون که مرگ ساعت خود را کوک می کند
13 سال و 11 ماه و 4 روز و 15 ساعت و 7 دقيقه قبلو نام تو را می پرسد
بیا در گوش ات بگویم
همین زندگی نیز زیبا بود .