دکتر سپید بخت: «من فکر میکردم این ماییم که بی اعتقادیم... ولی نسل شما واقعاً دست همه ما رو از پشت بسته.»
مژگان: «وقتی آیندهای نداری مثل اینه که خونهتو روی آب بسازی... ما یاد گرفتیم شناگرای خوبی باشیم.»
عنوان فیلم: [خانه ای روی آب - 1380]
کارگردان: [بهمن فرمان آرا]
نویسنده: [بهمن فرمان آرا]
کریس جانسون: «یه نقاش ایتالیایی هست اسمش کارلوتیه و اون... اهوم... اون زیبایی رو اینطور تعریف کرده: اون میگه زیبایی مجموعهای از اجزاییه که آنچنان باهم هماهنگ هستن که نیازی نیست چیزی دیگهای بهشون اضافه بشه، برداشته بشه و یا جایگزین بشه... و این چیزیه که تو هستی... تو زیبایی...»
لیز: «واو!»
Film Title: [Next - 2007]
Director: [Lee Tamahori]
Writer: [Gary Goldman, Jonathan Hensleigh]
دیوید: «یه مردی رو میشناختم که کور بود. وقتی چهل سالش شد جراحی کرد و بینائیشو بدست آورد.»
دختر: «چطوری بود؟»
دیوید: «اولش خیلی خوشحال بود. چهرهها... رنگها... منظرهها... ولی همهچی تغییر کرد. دنیا بدبختتر از اون بود که تصور میکرد. هیچکس بهش نگفته بود چقدر کثافت اونجاست. چقدر زشتی. همه جا زشتی میدید. وقتی کور بود، عادت داشت با یه تیکه چوب تنهایی از خیابون رد بشه. وقتی بینائیش رو بدست آورد، از همه چی میترسید. شروع کرد توی تاریکی زندگی کردن. هیچوقت از اتاقش بیرون نمیومد. سه سال بعدم خودشو کشت.»
هکتور: «بهم بگو ببینم برادر کوچولو... تو تا حالا کسی رو کشتی؟»
پریس: «نه.»
هکتور: «تا حالا دیدی که کسی تو میدون جنگ بمیره؟»
پریس: «نه.»
هکتور: «من کشتم، من شنیدم که دارن میمیرن و مرگشون رو هم دیدم. هیچ افتخاری هم نداره و اصلاً هم شاعرانه نیست. تو میگی حاضری برای عشق بمیری، امّا تو نه چیزی راجع به مردن میدونی نه چیزی راجع به عشق.»
Film Title: [Troy - 2004]
Director: [Wolfgang Petersen]
Writer: [Homer, David Benioff
آرزوهایم را به آنان که
از زندگی اشباع شده اند بسپارید
غرورم را
به پدران شرمسار دهید
چشمانم را
به مادران انتظار
دستانم را
به کودکان کار هدیه دهید
پاهایم را
به مسافران خسته
روحم را رها کنید تا برود
و قلبم را ...
قلبم را تنها بگذارید
که تا ابد برای عشق او بتپد.
آرزوهایم را به آنان که
از زندگی اشباع شده اند بسپارید
غرورم را
به پدران شرمسار دهید
چشمانم را
به مادران انتظار
دستانم را
به کودکان کار هدیه دهید
پاهایم را
به مسافران خسته
روحم را رها کنید تا برود
و قلبم را ...
قلبم را تنها بگذارید
که تا ابد برای عشق او بتپد.
آرزوهایم را به آنان که
از زندگی اشباع شده اند بسپارید
غرورم را
به پدران شرمسار دهید
چشمانم را
به مادران انتظار
دستانم را
به کودکان کار هدیه دهید
پاهایم را
به مسافران خسته
روحم را رها کنید تا برود
و قلبم را ...
قلبم را تنها بگذارید
که تا ابد برای عشق او بتپد.
اکنون که مرگ ساعت خود را کوک می کند
13 سال و 11 ماه و 4 روز و 15 ساعت و 7 دقيقه قبلو نام تو را می پرسد
بیا در گوش ات بگویم
همین زندگی نیز زیبا بود .