♥ღ سکوت زندگی♥ღ
سردی زمستان به من آموخت در انجماد شکوفه بزنم.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
اصلا من هیچ... تو به فکر قلمهایی که بی تو اشک می ریزند کاغذهایی که خم می شوند شمعدانی هایی که می میرند گنجشکهایی که لال می شوند هم نبودی...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
جاده هنوز خیس است و من همچنان می روم به خیال رد پایی از اشکهایت....
اکنون که مرگ ساعت خود را کوک می کند
13 سال و 11 ماه و 4 روز و 16 ساعت و 2 دقيقه قبلو نام تو را می پرسد
بیا در گوش ات بگویم
همین زندگی نیز زیبا بود .