♥ღ سکوت زندگی♥ღ
سردی زمستان به من آموخت در انجماد شکوفه بزنم.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
رویا دریچه ای است کوچک برای دیدن خوشبختی.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
قدم زدن شبانه روی پل بزرگراه ها و آمدن باران پایان یک روز عاشقانه...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
در آسمان چشم تو دریا چه می کند...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
تفنگم کو؟ هار شده است، تنهایی یکی باید خلاص اش کند.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
دور میدان های شهر تمشک های تابستان با لب های تو روز را آغاز می کنند نقشه کشیده ام بدزدم ات بگذار این جزیره ی تاریک نیز ملکه ای داشته باشد.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
هوای شهرم را با خودت برده ای . .
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
یک کوچه ی باریک هستی در شهری شمالی چند ساختمان نوساز و قدری سیم تلفن که ابرهای سپید را خط خطی کرده است پرواز بلد نیستم وگرنه مثل کبوترها به سوی تو می پریدم... از لبه ی این پرتگاه که اگر توصیف اش کنم کلمات روبانی سیاه به نظر می رسند بر دوش قاب ها.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
نمی دانم چه بلایی سر ماه آورده تاریکی.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
دیگر چه فرق می کند رودخانه از سفره های خالی شروع شده باشد شعر از مرگ بره ها گمشدگان مبدل به صخره ای سرد شده اند
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
مثل فانوسی قدیمی درون تاریکی می رقصد تنهایی....
اکنون که مرگ ساعت خود را کوک می کند
13 سال و 11 ماه و 13 روز و 4 ساعت و 39 دقيقه قبلو نام تو را می پرسد
بیا در گوش ات بگویم
همین زندگی نیز زیبا بود .