♥ღ سکوت زندگی♥ღ
سردی زمستان به من آموخت در انجماد شکوفه بزنم.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
کاش تنها ، ذهنیات کنجکاو یک اراده نباشیم وسط ثانیه های بی کسی ...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
واژه ها برای تولدی با تو به نزدیک ترین حس گرم کبوتر خیره می شوند وقتهایی که پنجره خوابهایم را روی رد رویاها راهی می کند و تو در انتهای روشنی زیر لب به من فکر می کنی ...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
حرفهایم هنوز کاهگلی ست کسی در این شهر دردهایم را نمی فهمد...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
قطره اشک تنهایی ترس دست به دست داده اند تا کم بیاورم...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
من در تو جا مانده ام یا تو در آینه ی عشق که هنوز نگاهم با خیالت شور می خواند...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
چرا گلدانهای خیس فراموش می کنند دستهایم که با اندوه نسبت خونی دارد...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
می دانم که دست باد موهایم را شانه نخواهد کرد و پریشانی رویا را هیچ ستاره ای مرور اما مطمئنم دوباره گلاب می گیرم از خورشید نزدیک قلب دورترین پونه ...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
باران که بند بیاید از برگهای چنار سر می خورم روی گندم و تو بی هوا هورا می کشی برای بوسه ای خیس زیر برگهایی که هنوز چکه می کنند...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
اندوه مثل خوره به جانم افتاده تمامم را می جود این حس لعنتی...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
به جای آمدن می روی رفتن تو شبیه افتادن برگهای سپیدار به کشتنم می دهد...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
تا صبح می گریند کوچه های شب از تنهایی....
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
دنیا کلبه ای چوبی است و رویا خرگوشی سپید و زیبا اما از کابوس ها انتظار دیگری نباید داشت بی رحم اند و همه چیز را به آتش می کشند...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
می خواهم با این ماه که هر شب از بالای شهر می گذرد همسفر شوم... کنار سپیدارها ماه را خواهی دید درون شعله ای از آتش امشب به هیچ چیز فکر نمی کنم جز خواستن تو.
اکنون که مرگ ساعت خود را کوک می کند
13 سال و 11 ماه و 13 روز و 4 ساعت و 39 دقيقه قبلو نام تو را می پرسد
بیا در گوش ات بگویم
همین زندگی نیز زیبا بود .