♥ღ سکوت زندگی♥ღ
سردی زمستان به من آموخت در انجماد شکوفه بزنم.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
سالهاستْ مَشقِ آفتاب میکنم...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
شهر جای ما نیست بیا به کوه بزنیم مثلِ یاغیها....
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
زیرِ پنجرهی اتاقَم « مرا ببوس » را میخواند آواز خوانِ کوچههای شب. میبوسمَت و طرحِ لبهام میماند رووی غبارِ سردِ شیشه!
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
چهقدر شراب ریختهای به چشمهات مگر که هر روز میگیرندَم به جُرمِ مستی؟!
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
هر زنی با عطر تو از کوچه میگذرد به « شور » میافتد اما « بیداد » میخواند این قناریِ بیچاره!
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
شیارِ دستهاش را نشان میدهد پدر: "هنوو گُشنهگی نکشیدی عاشقی یادت بره!" اما از ابرِ چشمهاش چکّه میکند تصویرِ زنی جوان!
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
همه میگویند: چه مهربان است این مَرد! و کسی نمیداند لبخند تو است رووی لبهام وقتی آنسووی دریاها یادم میکنی...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
راه میروی و شهر اردیبهشت میشود...
اکنون که مرگ ساعت خود را کوک می کند
13 سال و 11 ماه و 13 روز و 5 ساعت و 32 دقيقه قبلو نام تو را می پرسد
بیا در گوش ات بگویم
همین زندگی نیز زیبا بود .