♥ღ سکوت زندگی♥ღ
سردی زمستان به من آموخت در انجماد شکوفه بزنم.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
وقتی میآیی یک بغل با خودت گلِ شیپوری بیار. انگار به خواب رفته استْ بهار!
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
بهار آمده است تا پُشتِ در، اما داخل نمیشود. تو که رفتهای دیگر چرا به بالهایت کلید خانه را دوخته - بُردهای؟!
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
شعری نهفته استْ در لبهات که بوویِ نارنج میدهد. بهار که شد به چیدنَت میآیم.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
خدا را هم فریب دادهاند چشمهات وگرنه همان سالِ رفتنَت باید تمام شده باشد دنیا...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
چه کردهای ماهیِ کوچک که اینطور به امواج زده است خودش را مردی که شنا نمیداند؟!
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
گفتند غرق شدهای در آبهای دوور و دریا؛ جسدت را پس نداده است. چه شوخیِ احمقانهای! تو شاهماهیِ قصههای منی غرق میشوی مگر؟!
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
آنقدر نیامدی که از چهرهامْ بهار برگ به برگ ریخت پاییز شدم. دیگر نیا آشفته میشود خوابهای رنگیاَم
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
به هوای ماهیِ چشمهات قلاب انداخته مَرد. پلک نزن آشفته میشود دریاش!
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
هیچ شعری شاعر ندارد..هر خواننده ی شعری .. شاعر آن لحظه شعر است..پابلو نرودا
اکنون که مرگ ساعت خود را کوک می کند
13 سال و 11 ماه و 13 روز و 5 ساعت و 32 دقيقه قبلو نام تو را می پرسد
بیا در گوش ات بگویم
همین زندگی نیز زیبا بود .