♥ღ سکوت زندگی♥ღ
سردی زمستان به من آموخت در انجماد شکوفه بزنم.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
تمام شعرهايم را مي سوزم، حالا كه اميدي به نجاتشان نيست،
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
از شـوق ِ ایـن خیال ، کـه دستــم بـه دسـت ِ تــوسـت ! مـن راه نمــی روم ... پــــرواز می کـــنم ..........
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
هر صبح بيدار مي شود وُ سراسيمه همان شعر هميشگي را مي سرايد بدنش را مي كشد اول صبحانه اش را مي خورد و بعد با ليواني آب قرص سفيد فراموشي اش را!
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
بین ما سکوتی ست که هرگز پرواز نخواهد کرد!
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
فرشته اي كه نگهبان كودكي هايم بود، بر شانه ام نشسته و گناهانم را مي نويسد، شايد تا وقتي كه جانم را بگيرد...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
آينده، آرزوست؛ گذشته، پند! پنبه ي پند مي كنيم، رشته ي آرزو را!
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
پل پشت سرت را خراب ميكني، پلي كه من روي آن ايستادهام...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
حاضرم خواب ببينم نيستي، به شرطي كه خودت بيدارم كني بگويي: «چيزي نيست، خواب بد ميديدي...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
دستهايم را ميگيري، فراموش ميكنم مرده بودم...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
آخر، گلهاي آفتاب گردان را ديوانه ميكني! جانم... بخند...
اکنون که مرگ ساعت خود را کوک می کند
13 سال و 11 ماه و 13 روز و 3 ساعت و 52 دقيقه قبلو نام تو را می پرسد
بیا در گوش ات بگویم
همین زندگی نیز زیبا بود .