♥ღ سکوت زندگی♥ღ
سردی زمستان به من آموخت در انجماد شکوفه بزنم.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
دلم برای کسی تنگ می شود که بارها حسنک کجایی را دیکته کرده بود و من به دلیل محو تماشای خودش دیکته ام همیشه صفر بود !
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
نه من نه مزرعه نه مترسک مجروح و نه داسهای بیکار به هجوم ملخها فکر نکردیم یاد دستهای عزیزت برای آتش زدن دل ما کافی بود
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
فصل درو ...دریغ و درد سفره تو بی نان سیلوی من پر از شعر عاشقانه !؟
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
راستی مگر قرارمان فصل خرما نبود ؟ که من نخل باشم و تو شرجی ... افسوس در این نخلستان سربریده نشانی از تو نیست !
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
خانم اجازه ؟ کمی دیر شده ام تا صدف های .....ساحل ...گوش ماهی های تازه می خواهم صدای دریا را برای او...................
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
خانه بوی باروت می دهد و من تن زخمی شعرهایم را پانسمان می کنم و تازه یادم می آید مربای به امسال من رنگ چه بود رنگ دل من !
اکنون که مرگ ساعت خود را کوک می کند
13 سال و 11 ماه و 12 روز و 9 ساعت و 59 دقيقه قبلو نام تو را می پرسد
بیا در گوش ات بگویم
همین زندگی نیز زیبا بود .