♥ღ سکوت زندگی♥ღ
سردی زمستان به من آموخت در انجماد شکوفه بزنم.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
از صدات از دستهات بايد چيزي از صورتت بر مي داشتم همه روزهاي بعد از تو روز مباداست
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
به گنجشكها نگاه مي كنم به اين همه شاخه به اين همه آسمان گاهي فكر مي كنم بيش از آنكه حقشان باشد امكان پريدن دارند يك مشت جثه مگر چقدر جا مي خواهد ؟ من يك مشت جثه نبودم يك دانه پر نداشتم به حتي يك وجب جا هم فكر نمي كردم به حتي امكان پريدن ، نه حتي آرزوي پرواز ....
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
میشود ..باد فوت كند توي قصه ام او را ....دلم گرفته ... كسي نيست تا كه پاره كند طناب گردن باريك بچه آهو را ؟
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
من سردم است...مثل سرانگشتهاي تو روشن كن اين چراغ و ببر خواب خسته را حـالا ببند پنجـــــــره هـاي نبسته را ...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
نوشته هایم را جلویش گذاشتم!خواند!خندید و گفت:فقط همین؟ گفتم : آره همین گفت تو دیوانه ای! اما ... نفهمید چشمانش .... دیوانگی هم عالمی دارد....
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
عشقش را به مزایده گذاشت! نفهمید زندگی ام را حراج کرده ام به پای عشق.....
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
خود را سانسور کردم! آن قدر کوتاه شدم که فقط ماند هیچکس!!!
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
نامردیست آن همه اشک را به یک چشمک فروختن!!!!
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
نترس! از نبش قبر می آیم! امشب... دوباره از گور بیرون کشیدم! خاطرات زنده به گورم را....
اکنون که مرگ ساعت خود را کوک می کند
13 سال و 11 ماه و 11 روز و 11 ساعت و 55 دقيقه قبلو نام تو را می پرسد
بیا در گوش ات بگویم
همین زندگی نیز زیبا بود .