♥ღ سکوت زندگی♥ღ
سردی زمستان به من آموخت در انجماد شکوفه بزنم.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
هر شب ستاره های پنجره ام چشم می دوزند تا مثل کودکی بایستم و از آخرین ستاره شروع به ده بیست سی چهل بازی کنم هنوز نمی فهمم چشمهایم را که می شویم جاذبه انگشتهایم را برای هیچ شمارشی بالا نمی برد و قلبم بی هوا بزرگی پیراهنم را مشت می زند ...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
مشکلاتم با کوه هم قبیله اند گویا قطره اشک تنهایی ترس دست به دست داده اند تا کم بیاورم...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
عجیب دلم گرفته هوس یک لیوان آب یخ کرده ام...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
می دانم که دست باد موهایم را شانه نخواهد کرد و پریشانی رویا را هیچ ستاره ای مرور اما مطمئنم دوباره گلاب می گیرم از خورشید نزدیک قلب دورترین پونه .
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
باران که بند بیاید از برگهای چنار سر می خورم روی گندم و تو بی هوا هورا می کشی برای بوسه ای خیس زیر برگهایی که هنوز چکه می کنند...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
اندوه مثل خوره به جانم افتاده تمامم را می جود این حس لعنتی...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
بدون تو زندگی تابلوی یک روز یخی است، برف باریده و خورشید دست خودش نیست دنیا را خیس می کند...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
به خورشيد بگو .....گاهی با یک قایق کاغذی و گاهی با داستانی کوتاه کودکان همسایه را به اقیانوس ها می رسانم به سواحل زیبا اما واقعا رویا دریچه ای است کوچک برای دیدن خوشبختی.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
یکی روی صورتم آب بپاشد.دیگر وقت آن است که مرگ بیاید و شاخ هایش را در دلم فرو کند...!
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
جنگل پاییز کلبه ای چوبی و دودی که از دودکشش بالا می رود کاش با تو در چهارچوب همین تابلو آشنا شده شده بودم.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
بهانه ی رفتن می گیری، و این شقیقه ها برای گلوله ، قلقلک می شوند . . .
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
یک عمر آسمانت بودم نباریدم مبادا تک درختی از نگاهت خیس باشد ...................
اکنون که مرگ ساعت خود را کوک می کند
13 سال و 11 ماه و 8 روز و 2 ساعت و 10 دقيقه قبلو نام تو را می پرسد
بیا در گوش ات بگویم
همین زندگی نیز زیبا بود .