♥ღ سکوت زندگی♥ღ
سردی زمستان به من آموخت در انجماد شکوفه بزنم.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
چرا وقتی حرف راست را باید از بچه بشنوم می گویی دروغت یک دروغ بچه گانه بود ؟
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
گریه که میکنی به ناچار می مانم اما نه پشت نرمی اشکت پشت کوهی بزرگ و سنگین
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
وقتی که خواب ندارم از کدام رویا برایت بنویسم ؟
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
هر وقت ماهی مرده ای می بینی ، به یاد غربت مادرش ، دریا باش ...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
تخم چشمانم را در دلت کاشتی حالا از بیخوابیهات شکایت می کنی! درخت قهوه که انبه نمی دهد!!!
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
قلبم که تیر می کشد زیر لب می گویی دیگر هیچ جا امن نیست
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
با نوی من خدا را شکر دستت همیشه بند است وگرنه نگاه خیسم کجا خشک میشد
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
کلاغی که تازه از راه رسیده بود گفت برو بیرون اینجا آخر قصه ی تو و خانه ی دوست داشتنی من است
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
دلت قرص است هر شب بالا می اندازم و خود کشی می کنم به همین راحتی به همین خوشمزه گی.....
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
منتظرت هستم هنوز تا ههیشه جایت سبز برگها دارند زرد میشوند
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
"هر گاه یک سوی رابطه را به امان خدا رها کردی ، انتظار نداشته باش هر وقت که برگشتی بخاطر خدا ، دوستت داشته باشد ... "
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
خنده ام بر کدام درد تو درمان است وقتی بی درمانی اضطرابها عضلات لبهایم را بی جهت می کشند ؟!
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
شاید یک روز بیرون بیایم اما زیبا نخواهم بود هیچ کرمی در پیله های سنگی اتاق پروانه نخواهد شد
اکنون که مرگ ساعت خود را کوک می کند
13 سال و 11 ماه و 7 روز و 13 ساعت و 36 دقيقه قبلو نام تو را می پرسد
بیا در گوش ات بگویم
همین زندگی نیز زیبا بود .