♥ღ سکوت زندگی♥ღ
سردی زمستان به من آموخت در انجماد شکوفه بزنم.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
کبوتران در آسمان پرواز میکنند ...... این را گفتم که بدانی هنوز زنده ام چه فرقی میکند کبوتران درپرواز و آسمان به این بزرگی و من تنها .....نوبت کدام بازی رسیده است سنگ وشیشه دل و دشنه یا پشت و خنجر تو که اهل بازی نبودی بودی؟
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
اینجا...هیاهو بر سر لقمه ی عشق است...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
امروز ملاقات داشتم با گرگ های به دور آتش حلقه زده برای رهایی از آدم ها...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
امروز که گذشت فردا شاید اگر نفسی بود و بادی وزید همراه ترنم سایه ی اقاقیا برایت شعری بگویم .... که گفته باشم دوستت دارم
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
بر سفیدی پیراهنت چه بنویسم وقتی راه راه آن نمی گوید من در زندانم یا تو
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
وقتی به دهکده راهم نمی دهند چه فرقی می کند کدخدا چه کسی باشد
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
یکی را سر روی سینه اش میگذارم دیگری را در آغوش می کشم چقدر دوستشان دارم این دو بالش را.....
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
در، به در دنبال پنجره ای می گردم که به نگاه ِ تو باز شود!
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
تو را خط به خط حفظ کرده ام نباشی هم ، از بر می خوانمت!
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
شیرین یا تلخ! حادثه می بایست یکبار دیگر اتفاق افتد که طعم لبهایت مزه خواستن دهد.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
درحالی مینویسم که تنها درخانه نشسته ام ومنتظر آمدنت که عشق وارد شود ومرا خیس و بارانی کند عشق دست مهر برسرم بکشد ومن دست حرمت عشق آغاز کند بستن درها ی تپشهای انتظاررا ومن فراموش کنم سالهای قبل از با تو بودن را رد زیبای گامهایت تقدس چشمان من است...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
شمع نگاهم را روشن نگه می دارم شاید شبانه رویای خواستنت درباغ هستی ام روانه شود
اکنون که مرگ ساعت خود را کوک می کند
13 سال و 11 ماه و 7 روز و 2 ساعت و 50 دقيقه قبلو نام تو را می پرسد
بیا در گوش ات بگویم
همین زندگی نیز زیبا بود .