♥ღ سکوت زندگی♥ღ
سردی زمستان به من آموخت در انجماد شکوفه بزنم.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
شهادت باران ازین پس برای یک فراق طولانی ام کا[!]ت تو دیگر زخم برکهنه انتظارم نگذار...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
باران گفت: اگر ببارم، چترت را به گنجشكها خواهي داد. جوابش را دادم. او باريد ومن به گنجشكها خيانت كردم.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
آنقدر ماندم !!!! باران تمام شد و بهانه ام ......... رنگین کمان نزدیک است . کاش می آمدی .
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
از آنکه نیست من چگونه بنویسم ...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
در آبی بی رحمانه ی چشمانت غرق شدن را می دانستم اما شنا کردن را هرگز.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
سرت را جلو می آوری ، پاییز می شود دهان باز می کنی ، انارها ترک می خورند می بوسمت ، فصل چیدن چه زود تمام می شود!
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
امشب... باران چه نوازش مهربانی دارد ...پر از تکه های احساس ...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
انگار قرار نیست قصه ی بی تو بودن تمام شود !
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
انار وجودت که روی شعرم چکید ........ همه ی دفترم قرمز شد! چه خوب است همه چیزم به رنگ تو باشد...... حتی شعرهایم!
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
باران هست شب هست مهتاب هست نیمکت هست همه چیز برای یک خلوت 2 نفره مهیاست..... جز تو... که همیشه یکی نبود شعرهایم بودی....!
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
روزی میگفتم... دستهای تو اگر بود. . . دستهای من در جیبم نبود! امروز میگویم... دستهای تو انقدر سرد بود . . . که ترجیح دستانم در جیب ماندن بود!
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
به دیدن باران نمی روم ... بگذار خودش پا به خانه ام بگذارد ... قایق کاغذی ام را با چند خط شعربه آب انداخته ام ... و سقف گریه , که مثل همیشه می چکد ...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
زورم نمیرسد به نامردی دل خدایا به آخرش رسیده ام دفترم را می بندم نوشته هایم میمیرند ... و له شدن کلمات را کنار عطر جوهری احساساتم می بینم .
اکنون که مرگ ساعت خود را کوک می کند
13 سال و 11 ماه و 7 روز و 4 ساعت و 21 دقيقه قبلو نام تو را می پرسد
بیا در گوش ات بگویم
همین زندگی نیز زیبا بود .