♥ღ سکوت زندگی♥ღ
سردی زمستان به من آموخت در انجماد شکوفه بزنم.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
کفشهایم که جفت می شوند دلم هوای رَفتـن میکند من کودکانه بی قرار تو میشومـ بی آنکه فکر کنم که کسی دٍٍٍلـتـَ نگ من خواهـد شد!!!
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
بووسـ ــههات کوتاهاَند مثل شعرهای من تا بیایی بخوانی، تمام شدهاند!
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
همه فکر میکنند ایـ ـن عاشقـ ـانهها برای توسـ ـت حال آنکـ ـه من هـ ـنوز مشـ ـقِ شعر میکنم برای تـ ـو!
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
دیگر حالَم از حرفهای عاشقانه به هم میخورد، وقتی هر شب، توویِ شیشهی سردِ مانیتور، باید به چشمهای سردِ شیشهییت زُل بزنم و بگویم: دوستت دارم!
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
خـ ـاموش شــدی در مــنـ ـ مــثلـِ سیگــاری نیمــه، کـ ـه پرت کرده باشند مــیانِ جــوویـ ـ!
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
نخی سیـــ ـگار، پُکی عمیق، و لبخندِ تو رووی دیوار. دوود میشویم همه با هم امشب!
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
من و باران و خیابانهای شهر چه قدمزنانِ عاشقانهای! + نازِ کسی را نمیکِشند عاشقانههام !
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
هیچ ماشینی به مقصدِ تو نمیرساندَم. مسافرکِشها هم فهمیدهاند خیالی بیشْ نبودهای!
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
انسـ ـان و... انسـ ـانیت. یکـ ـی رهـ ـا شـ ـده در غوغای خیابان و دیگـ ـری سرگردان در سکوت کتابها!
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
ـ ـیگـ ـارم را آتـ ـش مـ ـیزنـ ـم. خـ ـودم گُـ ـر مـ ـیگـ ـیـ ـرم و در هُـ ـرمِ بـ ـازدمِ خـ ـود، بـ ـه تـ ـمـ ـاشـ ـای خـ ـیـ ـالِ لـ ـرزانَم مـ ـی نـ ـشـ ـیـ ـنـ ـم... کـ ـلمـ ـههـ ـا را مثـ ـل شـ ـبچَـ ـرِههـ ـای کـ ـودکـ ـی، نـ ـجویـ ـده نُشـ ـخوار میکنـ ـم و بـ ـه عشـ ـقی کـ ـه در ایستـ ـگاهِ بـ ـینشـ ـانی از زمـ ـان؛ و در واژههـ ـای مـ ـوهووم، گـ ـم کـ ـردهاَم فـ ـکـ ـر میکـ ـنم. بـ ـا هـ ـر پُکـ ـی کـ ـه به سیگـ ـار میزنـ ـم، رنـ ـجهـ ـایـ ـم را فـ ـروو مـ ـیخـ ـورم. خـ ـوب میدانـ ـم، اعـ ـتراف بـ ـه عشـ ـق بـ ـوده کـ ـه مرا به شـ ـاعری کشـ ـانده، اعـ ـتراف به ایـ ـنکه دردِ غریـ ـبمانـ ـدهگیِ بعضـ ـی واژههـ ـا، هـ ـنووز دغـ ـدغـ ـهی بـ ـزرگ و آزار دهـ ـندهی زنـ ـدگی من اسـ ـت
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
تـ و ديگـرنمـي توانـي بـ رگردي ديگرنمي تواني به رويم بخنـ دي زيربـ ـاران بامن بدوي واگرعـ يـ نـ كت افتاد-بگويي:خيالي نيست! توديگرنمي تواني برگرديـ زميـ ـن، بيش ازآن كه فكركني چرخيده است! √بایدفراموشت کنم؛ امااین بغض که نمی شکند؛ببارد!
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
خاکستر شدم؛ حواسم نبود سیگاری میانِ لب هات دود می شود!
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
روویِ نیمکتهای صبـ ـح بهوقتِ کاجها، جای تو را گرفتهاَند کـ ـلاغهـا. ناراحت نیستَم، باور کن! لااقل، با من حرف مـیزنند اینها!
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
گفتم کمی نَفَس بِدِه لب هایم را بوسیدی؛ نَفَس بُر شدم!
اکنون که مرگ ساعت خود را کوک می کند
13 سال و 11 ماه و 6 روز و 21 ساعت و 50 دقيقه قبلو نام تو را می پرسد
بیا در گوش ات بگویم
همین زندگی نیز زیبا بود .