♥ღ سکوت زندگی♥ღ
سردی زمستان به من آموخت در انجماد شکوفه بزنم.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
قطره قطره اشکهایم سوزش گونه هایم نبودنت را به یادم می آورد
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
می شنوی ؟ نیایش های تب آلود مرا . . باور کن هضیان نیست لرزش دلم است که دستانم را نیازمند به سویت کشیده است
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
وقتی می خواهی بروی و پایی نیست و حتی دلکت هم همراهیت نمیکند ، سخت است که بی آنها بروی اما باز سخت است که بمانی و ببینی عقلت تو را رها کرده و جلوتر از تو دارد می رود . و تو که سردرگمی که چه کنی با که بمانی یا اصلا نمانی و شاملو را فریاد بزنی بهشت من جنگل شوکران ها ست
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
سخته بین حرف دلت و حرف خدا ، حرف دلت و گوش کنی و اونوقت خدا بهت بخنده بگه دیدی اشتباه کردی ...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
در میان سرمای این فصل سرد یک نفر با سنگ همه ی پنجره های دل من را " بشکست "
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
کوچکی از احساس من نیست که بر زبان رانده نمی شود حقارت واژه ها را بفهم
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
کجاست بگو اون که برات می مرده و هرچی که داشتی برده کو ؟؟؟
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
تو ایستاده ای پشت پرده های ابهام دور خیلی دور دستانم را که دراز می کنم به سختی به تو ... نه نمی رسد آه چه تلاش بیهوده ای هرچه این پرده ها را به کناری می نهم باز دیگری جایش را میگرد و من می بینمت که نظاره ام می کنی اما یاری ام ؟ نه
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
خسته ام آنقدر که واژه ای برای توصیفش یافت نمی کنم . خسته از رابطه ها ، از آمدن ها و رفتن ها . خسته از دوست داشتن و دوست داشته شدن ها .. خسته از آدمها ، آدمهایی که نمی شه فهمید آنچه بر زبانشان رانده اند همان است که بر دل دارند آیا ؟
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
هنوز آغوشم بوی تو را دارد ! این روز ها که رفته ای مدام دست به سینه راه می روم تا عطر وجود تو دوباره مرا به هوس نیندازد هوس عاشقی....
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
بهانه گیر شده ام .. نمی دانم چه ام شده است....تو که آمدی دلم رفت تو رفتی باز هم دل رفت
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
دلم برای کسی تنگ است که دیریست دلش از من خالی شده است
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
تو که بودی کنارم قهوه را تلخ می نوشیدم ! از وقتی رفتی، شیرین !
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
شعرهایم درد دارند مسکن میزنم مجوز میگیرند!
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
من انسانی در عصر حاضر از ماندن می گریزد از رفتن بیم دارد از مرگ آرزوها حتی از رسیدن آری می هراسد از تمام شدن در نیمه ی راه و از فراق کسانی که دوستشان دارد از سایه ی شوم زوال و از نابودی انسان معاصر در لای چرخهای صنعت و شرم دارد از آسمان با این همه بدنبال گمشده اش می گردد
اکنون که مرگ ساعت خود را کوک می کند
13 سال و 11 ماه و 5 روز و 5 ساعت و 21 دقيقه قبلو نام تو را می پرسد
بیا در گوش ات بگویم
همین زندگی نیز زیبا بود .