♥ღ سکوت زندگی♥ღ
سردی زمستان به من آموخت در انجماد شکوفه بزنم.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
چگونه است که من هر وقت یاد تو میکنم بانـــــــو آســــمان نگاهــم ابری و بارانـــــی می شود !!! تو که خوب میدانـــــی آسمان همیشه ابـــری هم دلگیــــر میشود برگــــرد بانو تا آســـمان نگاهــم با نور آشتی کند با چَــــــشمان تو برگرد بانــــــــــو
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
هرچه به غروب جمعه نزدیکتر میشوم نبضم کندتر میزند کسی جز تو نوازش فرو افتاده ی خون مرا نمی تواند درمان کند دلم هیجان میخواهد ترا میخواهد بانو
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
نگاهت را به نگاه چه کسی گره زده ای...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
من این سو بارانی به پا کرده ام...بانو...تو فقط صدای خنده ی مرا میشنوی
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
ما همدیگر را خواهیم دید همانجا که دریا به آخر می رسد زمین و آسمان تلاقی پیدا میکنند همانجا که من عاشقت شدم
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
در پی نشانی ِ توام بــانــو در خیابان ها که هزاران هزار زن از آن گذر میکنند
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
میخواهم بعد از مردنم قلم همیشه اشک آلودم را به کودکی بدهند تا خانه ای بکشد و با همان لجبازی کودکانه دستان ما را در دست هم بگذارد آه... از دیدن چهره ی برافروخته ی روزگار روحم شاد میشود
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
در آئینه که نگاه میکنم سرسبزی هارا پشت سر گذاشته ام و حالا نزدیک به قله ی عمر برف میبارد موهایم را تار به تار سپید میکند
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
نبودن هایت شعرهایم را مثل سالن های دادگاه میکند مدام شکایت ، مدام گلایه آخرش ... آخرش را تو بگو تو کاری خواهی کرد تا من رضایت دهم؟
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
تو مرا خطاب کن به هر نامی عابر زخمی ِ کوچه ی خاطرات یا درمانده ی درد آلود یا شاعر شعرهای بی پاسخ ولی من ترا بنام خودت صدا میکنم بـــانـــو
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
مدتی ست چمدان به دست در ایستگاه ایستاده ام منتظر قطاری .........
اکنون که مرگ ساعت خود را کوک می کند
13 سال و 11 ماه و 12 روز و 5 ساعت و 11 دقيقه قبلو نام تو را می پرسد
بیا در گوش ات بگویم
همین زندگی نیز زیبا بود .