♥ღ سکوت زندگی♥ღ
سردی زمستان به من آموخت در انجماد شکوفه بزنم.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
عشق را ترساندهام از عقل. عقل را خواباندهام در عشق. رفته رفته ماندهام در عشق!
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
یک «تو» ...وهزاران «من» در دوست داشتن!
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
واژههایم را به بالِ کدام شعر تازه ببندم؟ که بدرخشند، اوج بگیرند، به گوش کاخنشینان آسمان برسند...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
تا زمانی که من در دل بگویم دوستت دارم و تو ندانی به هیچ جا نمیرســم بیا باهم حرف بزنیم این منـــی که میبیــنی عاشــق ِ توست چه بدانی چه ندانی پس به رسم ِ آدمیــت فکری به حالش کُن
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
این مرداب را، مرده ای نیست!! به شب بگو؛ بر دریا، بگریَد!
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
هنوز هم قصه بر دار ست!....
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
بوی غبارِ به خون نشسته می آید
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
آرامش پلک هایت ترانه ی معصومیت، ومژهای خزان زده ات ترانه ی وفاداری می خوانند هنگامی که: نگاهم درنگاهت جاری ست !.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
شهرها، درحال ریزش باران... مردُمش درخواب مصنوعی...
اکنون که مرگ ساعت خود را کوک می کند
13 سال و 11 ماه و 11 روز و 23 ساعت و 56 دقيقه قبلو نام تو را می پرسد
بیا در گوش ات بگویم
همین زندگی نیز زیبا بود .