♥ღ سکوت زندگی♥ღ
سردی زمستان به من آموخت در انجماد شکوفه بزنم.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
انگشتانم آبستن بطالت اند و دیگر قدرت نوشتن غم هایم را ندارند...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
تا چشم کار می کند سیاهی است ! شب خودش را در اتاق من گسترانده است ...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
درد می شوم وقتی در لحظه های هرزه ی تنهاییم فکرم تو را قدم می زند و کودکانه لابه لای این روزهای کسل بین فعل های بودن و نبودنت گیج می شوم!
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
کیش و مات شدم. دلم بردن را بلد نبود...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
روانم شاد و روحم قرین هزاران شعر نگفته ای که با من زیر خروارها فراموشی خواهند خفت. آه مرا سخت در هم می شکنند تمامی آرزوهایی که بی تو بودن را به یادم می آورند.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
کاش گاهی خدا از پشت ابرها میآمد، گوشم رو محکم میگرفت و داد میزد: آهـــــــــــــــــــای بگـــــــــــیـــــر بشــــــــیـــــن! اینقدر غـر نزن، همینه که هست. بعد یه چشمک میزد و آروم تو گوشم میگفت: همه چی درست میشه
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
می نشینم پای پنجره ی اتاقم نگاه می کنم نگاه با سکوت همین .....
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
آه...خزر بارانهایت را دوست دارم ماهی ها دریا و آدمهایت را که بارها و بارها واژه هایم آنها را نقاشی کرده اند.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
نگاهت امتداد سکوت مرا نشانه میرود. به دلم افتاده است در حوالی همین فردا اتفاق می افتی...
اکنون که مرگ ساعت خود را کوک می کند
13 سال و 11 ماه و 12 روز و 14 ساعت و 45 دقيقه قبلو نام تو را می پرسد
بیا در گوش ات بگویم
همین زندگی نیز زیبا بود .