♥ღ سکوت زندگی♥ღ
سردی زمستان به من آموخت در انجماد شکوفه بزنم.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
دنیایی که برایت با کلامت میسازم, بسیار کوچکتر از عشقیست که درونم ساختی... کلمه اند دیگر... قدرت بیان خیلی چیزها را ندارند...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
گاهی به خورشید مینگرم... درست ساعات اول صبح... همان زمانی که از شیشه ی پنجره ی اتاقت وارد میشود... پشت چشمانت مینشیند... و نوازشم میکند..
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
به پهلو دراز میکشم... زانوهایم را در آغوش میگیرم... جنین وار به خواب میروم... شاید دوباره متولد شوم...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
من که میدانم تو آسمانی هستی... پس چرا انقد ادای زمینی ها را در میاوری...؟؟
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
مادر بزرگ گاهی میان خنده هایش سکوت میکرد.... از پدر بزرگ که میگفت... انگار هنوز هم او را میبیند... شاید شبها میان خوابهای کوتاهش بین ساعتها بی خوابی...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
گاهی دنیا اندازه ی یک انسان میشود... راه میرود... حرف میزند... و گاهی به چشمانت زل میزند... گاهی دنیا یک آغوش میشود... برای رفع حجم انبوه دلتنگیهایت...
اکنون که مرگ ساعت خود را کوک می کند
13 سال و 11 ماه و 12 روز و 16 ساعت و 29 دقيقه قبلو نام تو را می پرسد
بیا در گوش ات بگویم
همین زندگی نیز زیبا بود .