♥ღ سکوت زندگی♥ღ
سردی زمستان به من آموخت در انجماد شکوفه بزنم.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
بیا هر جور که دوست میداری آرام یا با سر و صدای زیاد... فقط گم نشو در میان غریبه های این شهر...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
غمی که ته نشین میشود... ته تمام فنجانهای قهوه ام... و هیچ کس از آنها خبر ندارد... فقط آن فالگوی پیر... گاهی برایم غصه میخورد...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
من عاشقم ... و یک تنه تمام دیوانگی های عالم را حریفم...
اکنون که مرگ ساعت خود را کوک می کند
13 سال و 11 ماه و 12 روز و 16 ساعت و 29 دقيقه قبلو نام تو را می پرسد
بیا در گوش ات بگویم
همین زندگی نیز زیبا بود .