♥ღ سکوت زندگی♥ღ
سردی زمستان به من آموخت در انجماد شکوفه بزنم.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
در رویش زخم هایش خیره در برگهای زرد مرگ را به انتظار نشسته.....سکوت زندگی...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
باد می وزد شکوفه ها، با رویاهایشان می میرند!
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
می دوزم کفشهای پاره ام را می خوانم کتابهای کهنه را وصله می زنم لباسهایم را چه کنم چشمهای منتظرم را !؟
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
اتاقی سرد کودکی نقاشی می کرد آفتاب را روی پیراهنش!
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
چقدر سوز دارد ..دیماه ....تولدم....
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
آب می پاشم پشت سرش سبز می شود در خیالم!
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
پنجره را گشوديم پرنده اي لانه كرد در اتاق خانه اماچه كنيم گرسنه مان بود!
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
هوا ابري است مدادرنگي هايم رنگ آبي اش نيست !
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
شب عيد ماهي ها ي قرمز محكومند!
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
هرچه اسفند روي آتش ريختيم بازهم بهارمان چشم خورد !
اکنون که مرگ ساعت خود را کوک می کند
13 سال و 11 ماه و 12 روز و 20 ساعت و 54 دقيقه قبلو نام تو را می پرسد
بیا در گوش ات بگویم
همین زندگی نیز زیبا بود .