♥ღ سکوت زندگی♥ღ
سردی زمستان به من آموخت در انجماد شکوفه بزنم.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
در این سطر یا سطر های بعد نقطه ای می آید که پایان تمام حرفهاست...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
لرزش صدایم،مال سرمای هواست این پرده ی اشک روی چشم هام هم ،همین طور چیزیم نیست به خدا من فقط، دلواپس توام.. لباس گرم در چمدانت گذاشتی...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
کلماتم چه سنگین شده اند نمیدانم شاید بالی برای پرواز نمانده شایدهم جملاتم از خستگی نای بیدارشدن ندارند ولی من هستم بیدارم در رویای خود میرقصم
اکنون که مرگ ساعت خود را کوک می کند
13 سال و 11 ماه و 13 روز و 8 ساعت و 47 دقيقه قبلو نام تو را می پرسد
بیا در گوش ات بگویم
همین زندگی نیز زیبا بود .