♥ღ سکوت زندگی♥ღ
سردی زمستان به من آموخت در انجماد شکوفه بزنم.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
من ازشعر به شعور پروانه رسیدم، آنجا که کرم گرم بود در پیله وشیر دربیشه خورشید می زائید
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
روي ديواري سيماني شعر نوشتم. اگر از مداد م برگي بيرون بزند سيمان ها ميوه مي دهند.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
باران گفت: اگر ببارم، چترت را به گنجشكها خواهي داد. جوابش را دادم. او باريد ومن به گنجشكها خيانت كردم.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
زناني كه موهايشان را ميبندند يا شاعرند يا در شعرها مي آيند. من اينگونه ام. يك شاعر يك عاشق كه از موهاي بلندوخسته شعري كوتاه ميسازد.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
نتکان درختها را. درست است که پاییزآمده اما بگذار این برگها با سلیقه خودشان پایین بیایند.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
آدم برفي! سرت كلاه گذاشته اند. خورشيد كه بيايد آب هويج ميشوي.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
پشت درختهاي پاييز پرتقالها غروب كرده اند. شب كه بيايد ماه رانمي چينم. آدمها عاشق تراز اينند كه آسمان ابري شود. چيزي اگر پايين بريزد غريبه نيست. باراني نارنجي است كه روي درختها ميخوابد.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
يكدسته مرغابي وحشي. چندشكارچي بافنجاني چاي وگوري دسته جمعي...امروز من...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
آدم تا سنگ نباشه برای کسی بت نمیشه!
اکنون که مرگ ساعت خود را کوک می کند
13 سال و 11 ماه و 13 روز و 8 ساعت و 47 دقيقه قبلو نام تو را می پرسد
بیا در گوش ات بگویم
همین زندگی نیز زیبا بود .