♥ღ سکوت زندگی♥ღ
سردی زمستان به من آموخت در انجماد شکوفه بزنم.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
کمی دور تر از فردا من ، خیس باران میشوم اما نمیدانم چرا ، فقط حوالی چشمانم نم دارد به گمانم ابرها راه خویش را گم کرده اند
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
آنقدر نگاهم را به دنیای بودنها ریز کردم تا دلیل گم شدنت را بیابم ، اما در طوفان تلخ نبودنت اسیر گرداب تقدیر شدم
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
نبودن ها که نبودند! اما خاموش شدنت هم یک حادثه نبود یک ویرانگر بود این چنین نابود کرد تمام هستم را ...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
گاهي از مرز چشمانم با شتاب میگذری ! آری، تو همون خویشتن خویشی که، همیشه در فاصله ها نفس میکشم تو را...
اکنون که مرگ ساعت خود را کوک می کند
13 سال و 11 ماه و 14 روز و 12 ساعت و 49 دقيقه قبلو نام تو را می پرسد
بیا در گوش ات بگویم
همین زندگی نیز زیبا بود .