♥ღ سکوت زندگی♥ღ
سردی زمستان به من آموخت در انجماد شکوفه بزنم.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
"این روزها قصهی سرزمین من - قصهی یک غم نیست، - قصهی یک سرنوشت هم نیست، - داستان حماسی اسطوره و خبیث هم نیست، - حتی نمایش خیمه شب بازی عروسکگردان و عروسکان هم نیست! - هر چه هست بیخبریست!
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
تنها روسپی شهرمان، که دیروز در میدان شهر، سنگسار شد....، باکره بود، مهمانخانه اش را وجب به وجب گشتیم، فقط رختخواب نداشت!
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
پدر امروز با بغضی سنگین به استقبال سرنوشتی مبهم رفت قران را که بوسید در و دیوارهای خانه را خوب تماشا کرد پاهایش برای رفتن تردید داشتند نگاهش تردید داشت دلش لبریز از تردید بود مادر بغضش ترکید برادر مبهوت بود و دخترک دلواپس و هراسان، آرام گریه می کرد ... و خدایی که بی خواب شد
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
دلم، میان نجواهای شبانه مادرم جا مانده.....
اکنون که مرگ ساعت خود را کوک می کند
13 سال و 11 ماه و 4 روز و 3 ساعت و 23 دقيقه قبلو نام تو را می پرسد
بیا در گوش ات بگویم
همین زندگی نیز زیبا بود .