♥ღ سکوت زندگی♥ღ
سردی زمستان به من آموخت در انجماد شکوفه بزنم.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
آنقدر بهانه برای آمدن داشتم تا دهان چمدان را ببندم.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
استکانها را رها می کنم باید به فکر غذایی برای تو باشم
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
خط بزنم یانه پاکنویس کنم؟ این شعرهای نابالغ باید مادر بالای سرشان باشد....
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
کنار بیا می خواهم چیزی به گوشت بگویم....
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
استکان کوچکی چای سنگین .... زیر سیگاری پر...خودکار بیک... کاغذی پر از گدازه ی شعر...کنار خزر....شرجی ست....
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
تندیسم..... ونوسی تراشیده از سنگ دلت را به من بده....
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
دلم مي خواهد از تو بنويسم سيل بيايد طوفان بشود چشمهايم راببندم و از تو شهریورببارد...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
باد و باران دیگرحرفی بامن نمی زنند وگرنه حتما شعری داشتم که نم نمک درباد بخوانم
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
جهان معبدی ست بزرگ درختان شعمدانی های چوبی این معبد کوهها مجسمه های خاموش تو را می خوانم در این معبد انقدر ارام مبادا قدیسانی که در کنار گوساله هایشان به خواب رفته اند بیدار شوند
اکنون که مرگ ساعت خود را کوک می کند
13 سال و 11 ماه و 7 روز و 5 ساعت و 42 دقيقه قبلو نام تو را می پرسد
بیا در گوش ات بگویم
همین زندگی نیز زیبا بود .