♥ღ سکوت زندگی♥ღ
سردی زمستان به من آموخت در انجماد شکوفه بزنم.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
به تو فکر می کنم با اندکی ناامیدی، که شوق خاموش "البرز " را پر رنگ می کند...!
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
دلم واست تنگ شده. مث "چمدونی" که تو یه ترمینال شلوغ جا مونده...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
باورت نمی شود! تازگی ها فقط حرف می زنم "درد" سرنوشت "گفتن"تو را پیش می برد!
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
هوا که سرد می شود می چسبم به دوست داشتنت
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
ساعت نیمه شب به وقت تنهایی و من گفتنی هایم را می شمارم حرف به حرف...خط به خط بلکه به خواب روم...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
از دست خیابانها هیچ کاری ساخته نیست تو در ترافیک گیر کردهای سر چهارراهی که چراغ چشمکزنش قرمز مانده و من دلواپس دیر کردنهایت...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
من ٬ در میان بطالت ِخویش پوست انداخته ام٬انزوا را...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
شعرم نمی آید! اما، کلامی نو؛ چه،با شکوه می شود، لب هایم ، از کشمکش سُرب و رنگ... و ... ...با شکوه تر، هم آغوشی لب های تو در من!!
اکنون که مرگ ساعت خود را کوک می کند
13 سال و 11 ماه و 7 روز و 7 ساعت و 51 دقيقه قبلو نام تو را می پرسد
بیا در گوش ات بگویم
همین زندگی نیز زیبا بود .